تبليغاتX
چرکنویس های تنهایی ام
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 22:15 | 
فلسفه حیات
 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

" محمد اقبال لاهوري " 

 

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

 

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

" هستم اگر مي روم " ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

 

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشا شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

"فریدون مشیری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 21:48 | 
دریا

افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه

در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد

يك تار مو سياه!

 

در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود

يك  تار مو سپيد!

 

در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش

دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"

اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان

بگريست هاي هاي!

 

درياي خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد

در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را

از دور مي شنيد

 

طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير

مي رفت باز در دل دريا به جستجو

در آب هاي تيره ي اعماق خفته بود

يك مشت آرزو...!

"فریدون مشیری"

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 19:49 | 

بینایی ره گم کرد.

یاری کن,

و گره زن نگاه من و خودت باهم

باشد که تراود در من, همه تو....

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:36 | 

 

در جوی زمان,در خواب تماشای تو می رویم.

سیمای روان, با شبنم افشان تو می شویم.

پرهایم؟

پرپر شده ام, چشم نویدم.

به نگاهی تر شده ام.

این سو نه, ان سویم.

و در ان سوی نگاه, چیزی را می بینم,چیزی را می جویم...

سنگی می شکنم, رازی با نقش تو می گویم.

بر گ افتاد.

نوشم باد: من زنده به اندوهم...

ابری رفت ,من کوهم:می پایم...

من بادم:می پویم...

در دشت دگر, گل افسوسی چو بروید. می ایم, می بویم.

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:15 | 

بام را بر افکن,و بتاب,که خرمن تیرگی اینجاست

بشتاب,در ها را بشکن,وهم را دو نیمه کن, که منم

اندوه مرا بچین, که رسیده است.

دیری است,که خویش را رنجانده ایم و روزن اشتی بسته است.

مرا بدان سو بر,به صخره برتر من رسان,که جدا مانده ام.

به سر چشمه "ناب هایم" بردی, نگین ارامش گم کردم, و گریه سر دادم.

فرسوده راهم, چادری کو میان شعله و باد, دور از همهمه خوابستان؟

و مبادا ترس اشفته شود,که ابشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد, که بلند اسمانه زیبای من است.

صدا بزن, تا هستی به پا خیزد, گل رنگ بازد, پرنده هوای فراموشی کند.

ترا دیدم, از تنگنای زمان جستم.

ترا دیدم ,شور عدم در من گرفت.

و بیندیش, که سودایی مرگم.

کنار تو, زنبق سیرابم.

دوست من, هستی ترس انگیز است.

 به صخره من ریز, مرا در خود بسای, که پوشیده از خزه نامم.

برویی, که تری تو,چهره خواب الود مرا خوش است.

غوغای چشم و ستاره فرو نشست ,بمان تا شنوده اسمان ها شویم.

به در ا, بی خدایی مرا بیاگن, محراب بی اغازم شو.

نزدیک ای, تا من سراسر "من" شوم...

"سهراب سپهری"

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 15:54 | 
به که باید دل بست؟!

به که باید دل بست؟!

به که شاید دل بست؟!

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر ترا گرم پاسخ گوید

نیست یک تن که در این راه غم الوده ی عمر,

قدمی راه محبت پوید

خط پیشانی هر جام خط تنهایی ست

همه گلچین گل امروزند,

در نگاه من و تو حسرت بی فردایست...

به که باید دل بست؟!

به که شاید دل بست؟!

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد,

نقشه شیطنتی ست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد, حیله پنهانی ست...

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست,

هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست...

به که باید دل بست ؟!

به که شاید دل بست؟!

همه بر درد کسان می نگرند,

لیک دستی بزنند از پی در مان کسی...

از وفا نام مبر انکه وفا خواست کجاست؟!

ریشه عشق فسرد...

واژه دوست گریخت...

سخن ازعشق مگو, عشق کجا؟! دوست کجا؟!

دست گرمی که ز مهر بفشارد دستت را در همه شهر مجوی...

گل اگر در باغ به تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی...

لب گرمی که زعشق, بنشیند بر لبت به همه عمر مخواه

سخنی کز سر راز زده در جانت چنگ, به لبت نیز مگوی...

سکه زرد وسفید که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است,

بهر فریب من و تست,

سکه صد رنگ است

هر زمان دیدم این گنبد خضرای بلند

گفتم با دل خویش :"مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش"

اسمان با من و تو بیگانه ست

خویش در راه فریب,

دوست در راه نفاق,

اشنا بیگانه...

شاخه عشق شکست...

اهوی مهر گریخت...

تار پیوند گسست...

به که باید دل بست؟!

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:55 | 
روز مبادا

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
 نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
 و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
 لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
 در صفحه های تقویم
 روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
 اما کسی چه می داند ؟
شاید
 امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
 روز مباداست !

"قیصر امین پور"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 20:59 | 
من چنینم

 

درد های من
 جامه نیستند
 تا ز تن درآورم
 " چامه و چکامه " نیستند
 تا به " رشته ی سخن " در آورم
 نعره نیستند
 تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
 درد مردم زمانه است...
 مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
 مردمی که نامهایشان
 جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
 درد می کند
 من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
 درد می کند
 انحنای روح من
 شانه های خسته ی غرور من
 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
 بازوان حس شاعرانه ام
 زخم خورده است
 دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
 دردهای آشنا
 دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
 در دلم نوشته است
 دست سرنوشت
 خون درد را
 با گلم سرشته است
 پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
 رنگ و بوی غنچه ی دل است
 پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
 دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
 درد گفته است
 درد هم شنفته است
 پس در این میانه من
 از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
 من چگونه خویش را صدا کنم ؟

"قیصر امین پور"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 22:11 | 
تساوی

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک,
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود ؟
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت,
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت,
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید,
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست...

"خسرو گلسرخی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 19:53 | 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 11:52 | 
تولد من

 

امروز یک سال از دیروز بزرگتر خواهی شد

 می دانم

 چشمانت انتظار هدیه ای را قدم می زند...

و شاید تبریکی...

 هدیه ای خواهم داد

 جعبه ای مملو از واژه هایی گنگ

واژه هایی که  مردمان دنیا بیگانه اند با ان

  راستی ,مردانگی ,مروت , وفا...

روزی که آن را باز کردی

شایدموهایت به میهمانی آسیاب رفته باشند

 و شاید بزرگ شده باشی

بزرگ...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 18:18 | 
ششم مرداد

من بدهکارم
 به کسانی که صمیمانه ز من پرسیدند
 معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتم
 چونکه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل من بوده است...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 23:15 | 
دل خوش

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

"حسین پناهی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 18:51 | 
 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 1:22 | 
بیکرانه

 در انتهای هر سفر

 در آیینه

 دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

 پاپوش پای خسته ام

  این سقف کوتاه آسمان

  سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

 در آخرین سفر

 در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

 چیزی نمانده است

 گم گشته ام ‚ کجا

ندیده ای مرا ؟

"حسین پناهی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 21:54 | 
شام اخر

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند, تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم
همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام
کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند, دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش
تمام شد گدا, که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود, چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید, و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 16:27 | 
 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 1:0 | 
حجم سبز

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

 در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا درخواهم داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

 خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

 زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم

رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

  هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند

 ابر را پاره خواهم کرد

 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد

 و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

  گلدان ها آب خواهم داد

 خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

 خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

 هر کلاغی را کاجی خواهم داد

  مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

 آشتی خواهم داد

  آشنا خواهم کرد

 راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 0:58 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com


قالب و كدهاي جاوا