|
شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید
داشتم خبر ها رو مرور می کردم که به یک داستان فوق العاده جالب برخوردم.
توصیه می کنم حتما بخونیدش...
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: نگاهي به وبلاگها
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود، درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود، دعوت مىکنيم.»
به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگهاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نويسنده وبلاگ"مديريت تحول" به نشاني http://jalilkhani.blogfa.com آورده است: در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند، امّا پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد، هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند، ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رييستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
انتهاي پيام
| +| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 22:13 |

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد!
نمی دانم چرا
وقتی به تو فکر می کنم و اولین قولت
(که حالا به قول خودت منقضی ست)
پرده ی لرزانی از باران و نمک
یاد تو را هاشور می زند!
حالا از خودت می پرسم!
ایا به یادت مانده آنچه خاک پشت پای تو را
در درگاه بازنگشتن گل کرد،
آب سرد کاسه ی سفال بود،
یا اشوبه ی گرم نگاهی نگران؟
پاسخ این سؤال ساده،
بعد از عبور این همه حادثه در یادت مانده ست...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 1:42 |
پاییز سبز

زمین فصاحت برگ چنار را
به باد خسته ی پاییز می سپرد
هوا ترنم سودایی شکفتن را
ز نبض بی تپش خاک می گرفت
غروب حرف خودش را
به گوش جنگل خاموش گفته بود
و شیروانی لال
میان دوده ی افشان شب شبح می شد
میان درهم هذیان من دو شعله ی سبز
نشست
به روی شیشه ی تار
ملال پرده شکست
و از حقیقت اشیا بوی شک برخاست
و با حقیقت اشیا بوی او پیوست
تمام پنجره ی من
خیال او شده بود
تمام پوستم از عطر آشتی بیمار
تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار
من از رطوبت سبز نگاه او دیدم
که در نهایت چشمش کبوتر دل من
قلمرویی ز برهنه ترین هواها داشت
و اشتیاق تب آلود بامهای بلند
در آفتاب ز پرواز دور او می سوخت
ز روی پنجره ی من
خیال او پر زد
و شب ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم...
"ید اله رویایی"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 2:36 |
| +| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 13:58 |
زیبا نوشته ها
هر وقت تو زندگيت به يه در بزرگ كه يه قفل بزرگ روش بود رسيدي نترس و نا اميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن!!!!
زندگي زيباست زشتيهاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است روان ميگذرد... آنچه تقدير من و توست همان ميگذرد...
روي هر پله اي که باشي خدا يک پله از تو بالا تر است نه به خاطر اين که خداست به خاطر اين که دستت را بگيرد!!!
کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت...
در مهيب ترين طوفان هاي زندگي با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است
یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک عشق...
برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند (دکتر علی شریعتی)
غربت را نبايد در شهری غريب يا در گم شدن لحظه آشنا جستجو کرد. هرگاه عزيزت نگاهش را به ديگری تعارف کرد،آنگاه تو غريبی
و اخرین جمله زیبا اینکه:
داشتم توی یک جاده می رفتم که چشمم خورد به یه تابلو که روش نوشته بود: دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 21:16 |
گریه های گم شده صدایم کردند
خسته ام!
حتما تا به حال
هزار مرتبه این کلمه را
از دیگر ان شنیده ای!
من از آنها خسته ترم!
باورکن!
پرده تمام پنجره ها را کشیده ام!
می خواهم بنشینم و یک دل سیر، گریه کنم!
این هم از فواید مخصوص زندگی من است،
که دلم
تنها با گوارش گریه سیر می شود!
ار گریه های بی گناه به این طرف،
تا دمی دیدگانم به سمت و سوی دریا رفت
صدایی از حوالی پلک هایم گفت:
"حالا می دانم که هیچ غمی غم آخر نخواهد بود!"
هوس کرده ام که این دل بی درمان را،
به دریای گریه بزنم!
هوس کرده ام دیده ام را،
به دیدار دریا ببرم!
باید حساب تمام بغض های فروخورده را روشن کنم!
حساب گریه های گم شده را...
خیالم راحت است!
خانه ما پر از دلایل دلتنگی ست!
در چهارچوب همین اینه ترک دار،
یک آسمان ابری پنهان است!
یا چشمهای منتظر ماردم،
که صدای زنگ مرا،
در میان هزار زنگ بی زمان می شناسد!
یا خستگی خواهرم...
البته جای تو هم،
در درگاه تمام گریه ها محفوظ است!
اخر قصه من و تو را دستهای عجول خودت نوشت!
هیچکس نمی توانست راه خیال تو را،
در عبور از خاطر من سد کند!
هیچکس نمی توانست راه زمزمه تو را،
در عبور از زبان من سد کند!
هیچکس نمی توانست...
( حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی ان استان بوسد که جان در استین دارد)
| +| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 16:12 |
تولد حضرت علی,پیشوای حق و روزپدر بر همگان مبارک

| +| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 21:53 |
خاطره...

نمیدونم به یاد داری یانه؟
روزهای پرسه های بی پایان...
روز هایی با اسمان نارنجی رنگ غروب...
روزهایی که سرماش دستات رو به هم می فشرد
و من هنوز گرم حرفهای تو...!
توی کافی شاپ نشستیم
به من می گفتی چرا غمگینم
تو چشمات نگاه کردم...
گفتم چشمات میگن نمی مونی با من...
گفتی تو چشم خون خوبی نیستی...
ای کاش پشت صحنه اون روزا رو دیده بودی...
که از گریه خوابم نمی برد...
حافظ راست میگه
هر بهاری به دنباله خزانی دارد...
و راست میگی...
دیگه مال من نیستی...
خواستن زوری نیست...
تنها ارزوم اینه هر جا هستی خوش باشی...
برام دعا کن...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 12:23 |
گنجیشکای خونه

ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه باز میایم که مثل هر روز برامون دونه بپاشی من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق تو همون شرمی که از اون سرخ گونه های عاشق شعر من رنگ چشاته رنگ پاک بی ریایی بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
| +| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 2:14 |
| +| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 21:21 |
| +| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 21:16 |
بدون مقدمه
هیچ حالم خوش نیست
ای کاش به پایان می رسید بودن
ای کاش من هر گز اغاز نمی شد...
ای کاش دلم از سنگ ساخته شد بود
تا هیچ وقت تغییر سایز نده...کوچیک بشه...
که اسمشو بذارن دل تنگ...!
ای کاش...
ای کاش...دل به دل راه داشت
می تونستم یه سر بیام دیدنت
ای کاش دلت به تنگی دل من بود...
ای کاش ...
دوست داشتن من بخاطر سخت بدست اومدنت نبود
من زودتر از این حرفا دوستت داشتم...
خیلی زودتر...
دوست داشتن یه فعل بی قاعد ست...
همیشه دلتنگت بودم...
اما گاهی واقعا سر ریز می شد...
همیشه می ترسیدم از اینکه احوالتو بپرسم
خسته می شدی...
خسته می شدم...
از اینکه چرا گیر می دم...
از اینکه چرا نمی گذاری صداتو بشنوم...
می ذاشتم چند هفته یا ماه بگذره...
شاید...
اما بازم...
افتاب از شرق طلوع می کرد و غرب غروب...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 17:17 |
مسخ اینه ها

می بینم صورتمو تو اینه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد ؟ اون به من یا من به اون خیره شدم باورم نمی شه هر چی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم می گم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم میگه منو توی اینه نشون می ده می گه این تویی نه هیچ کس دیگه جای پاهای تموم قصه ها رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟ اینه می گه تو همونی که یه روز می خواستی خورشید و با دستت بگیری ولی امروز شهر شب خونه ات شده داری بی صدا تو قلبت می میری می شکنم اینه رو تا دوباره باز نخواد از گذشته ها حرف بزنه اینه می شکنه هزار تیکه می شه اما باز تو هر تیکش عکس منه عکسا با دهن کجی به هم می گن چشم امید و ببر از آسمون روزا با هم دیگه فرقی ندارن بوی کهنگی می دن تمومشون...
"اردلان سرفراز"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 13:13 |
همسر زبل

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم" ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار ! زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟ مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟" جواب زن خیلی جالب بود زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!
نظر شما؟
| +| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 23:38 |
از بزرگان

هلن كلر : خوشبختى لذت مشتركى است كه حاصل يارى بى چشمداشت به ديگران است.
هرمان هسه: اگر از كسي متنفري از قسمتي از خودت در او متنفري، چيزي كه از ما نيست نميتواند افكار ما را مغشوش كند
جبران خليل جبران : خداوندا، نمى توانيم از تو چيزى بخواهيم كه تو نيازهاى ما را مى دانى، پيش از اينكه در ما پديدار شود.
لرد تنيسون : راز خوشبختى در اين است كه بدانيد ديگران دليل خوشبختى شما هستند.
فردريش نيچه: آدم هاي حقير،انسانهاي والا را ديوانه ميپندارند. چرا كه اين انسانها سرشت نامعقول تري داشته و به سمت چيزهاي استثنائي جذب ميشوند:چيزهايي كه هيچ جذابيتي براي بسياري از مردم ندارند
بودا: اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست
بتهوون: اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد
خليل جبران: دوستي همواره يك مسؤوليت شيرين است نه يك فرصت.
جرج برنارد شاو آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند
| +| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 19:21 |
جاده

خدا گریه ی مسافر رو ندید دل نبست به هیچ کس و دل نبرید آدم رو برای دوری از دیار جاده رو برای غربت آفرید جاده اسم منو فریاد می زنه میگه امروز روز دل بریدنه کوله باری که پر از خاطره هاس روی شونه های لرزون منه از تموم آدمای خوب و بد از تموم قصه های خوب و بد چی برام مونده به جز یه خاطره نقش گنگی تو غبار پنجره جاده آغوششو وا کرده برام منتظر مونده که من باهاش بیام قصه ی تلخ خداحافظی رو می خونم با اینکه بسته هست لبام پشت سر گذاشتن خاطره ها همه ی عشق ها و دلبستگی ها خیلی سخته ولی چاره ندارم جاده فریاد می زنه بیا پشت سر گذاشتن خاطره ها همه ی عشق ها و دل بستگی ها خیلی سخته ولی چاره ندارم جاده فریاد می زنه بیا...
"اردلان سرفراز"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 22:14 |
| +| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 19:47 |
درخت تنهایی را می داند

درخت تنهایی را می داند و صداها را به نام می خواند جنگل جامعه ای اسیر است و درخت حافظه ای مغشوش حافظه ای اسیر در جامعه ای مغشوش چه کند گر زنجیرش را نستاید! گر خاک را نشناسد ؟!
"یداله رویایی"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 1:7 |

وقتی از خدا خواهشی داریم سر به اسمان بلند می کنیم
اما هنگامی که از ادم ها خواهش می کنیم سر به خاک می گذاریم...
گویی گوش ادم ها زیر پایشان است...
بنابراین عجیب نیست که حر فمان را نمی شنوند!
| +| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 21:51 |
کودک
ازتو تامن هزار دره ره است : من به راز شنفته می مانم ، تو به شعر نگفته می مانی .
"اسماعیل خویی"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 15:3 |
| +| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 0:9 |
یعنی داره به چی فکر میکنه؟!
| +| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 23:31 |
می خواهم خیال تو را راحت کنم...

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها,
خاموش شود!
خودم "شبانه اشک ها" را،
فراموش نکردم!
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار دلتنگی هایم...
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای خاطراتم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها,!
زیر لب بگویی:
"یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!"
همین...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 12:2 |
بچه گی های من

بچه كه بودم
از جريمه هاي نانوشته كه بگذريم
سلام و ساعت و سيب
سكه و سكوت
و سبزي صداي بهارو سرزندگی
هفت سين سفره ي من بود
بچه كه بودم
دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت
كه آخر هيچ قصه يي به خانه نمي رسيد
بچه كه بودم
تنها ترس ساده ام اين بود
كه اخرین سه شنبه شب سال باران بيايد!
بچه كه بودم
چهره ام حتی موهایم مضحکه این و ان بود
اما آسمان آرزوهایم همیشه آبي..
و كوچه ي كوتاه مان
پر از عبورشورو شوق و شادمانی بود...
حالا هر روز هفته بارانی است...!
سکوت تنها سین سفره دلم
که اختیار اول واخرم شده
کلاغ قصه ام بی بال
واسمان ارزوهایم بی رنگ...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 21:54 |
این بازی که یک نفره نیست
گفتم : کبوتر ِ بوسه! گفتی : پر! گفتم : گنجشک آن همه آسودگی! گفتی : پر! گفتم : پروانه پرسه های بی پایان! گفتی : پر! گفتم : التماس علاقه، بیتابی ترانه، بیداری بی حساب! نگاهم کردی! نه انگشتت از زمین زندگی ام بلند شد، نه واژه "پر" از بام لبان تو پر کشید! سکوت کردی که چشمه ی شبنم، از شنزار انتظار من بجوشد! عاشقم کردی! همبازی ناماندگاراین همه گریه! و آخرین نگاه تو، هنوز در درگاه گریه های من ایستاده است! حالا بدون تو! رو به روی اینه می ایستم! می گویم: زنبور گزنده ی این همه انتظار، کلاغ سق سیاه این همه غصه! و کسی در جواب گفته های من "پر!" نمی گوید! تکرار آن بازی، بدون دست و صدای تو ممکن نیست! پس به پیوست تمام ترانه های قدیمی، باز هم می نویسم: برگرد!
"یغما گلرویی"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 21:15 |
توقع زیادی بود می دانم...

منتظر نباش که شبی بشنوی,
از این دلبستگی های ساده ام!
که خودم را میان غم ها جا گذاشته ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری,
در همان دامنه دور بمان!
هر جور تو راحتی!
همین سوسوی تو
از آنسوی دوری،
برای روشن کردن اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
یاد تو را مرور می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
خسته ام ,خسته
همیشه تفسیر تو از من پیچیده بود...
پیچیده تر از سادگی ام!
و چه زخم ها....بگذریم...
بگذریم...
هنوز هم باید حواسم به چهار چوب این دل ساده می بود
مبادا حرفی بزنم به شیشه احساس کسی بر بخورد...
اما کسی حواسش به بی صبری و شوق این دل ساده نبود...
که زیر پاهای غرور له می شد...
اخ باز هم باران می اید!
صدای باران را می شنوی...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 11:23 |

تنهایی را چارهای نیست این واژه را نمیشود جمع بست...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 16:33 |
وصیت نامه چارلی چاپلین

جرالدين دخترم،از تو دورم،ولي يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود.اما تو کجايي؟در پاريس روي صحنه ي تئاتر پر شکوه شانزه ليزه...اين را مي دانم و چنان است که در اين سکوت شبانگاهي،آهنگ قدمهايت را مي شنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر شکوه،نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده است.
جرالدين،در نقش ستاره باش اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياري داد،بنشين و نامه ام را بخوان...من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که هنرنمايي کني و به اوج افتخار برسي.امروز نوبت توست که صداي کف زدنهاي تماشاگران تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن.زندگي آنان که با شکم گرسنه،در حالي که پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي کند.من خود يکي از ايشان بودم.
جرالدين دخترم،تو مرا درست نمي شناسي.در آن شبهاي بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم.آن هم داستاني شنيدني است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه مي گيرد.اين داستان من است.من طعم گرسنگي را چشيده ام.من درد نابساماني را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند.اما سکه ي صدقه ي آن رهگذر که غرورش را خرد نمي کند رانيز احساس کرده ام.با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آن که بميرند حرفي نبايد زد.داستان من به کار نمي آيد.از تو حرف بزنم.به دنبال نام تو نام من است.
چاپلين،جرالدين دخترم،دنيايي که تو در آن زندگي مي کني دنياي هنرپيشگی و موسيقي است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي آيي،آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن.ولي حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس.حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت،مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.....
به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد.اما براي خرجهاي ديگرت،بايد براي آن صورت حساب بفرستي.....
دخترم جرالدين،گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد.مردم را نگاه کن. زنان بيوه و يتيم را بشناس و دست کم روزي يک بار بگو:*من هم از آنها هستم.*تو واقعا يکي از آنها هستي.هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پاي او را مي شکند.وقتي به مرحله اي رسيدي که خود را برتر از تماشاگران خويش بداني،همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسي خود را به حومه ي پاريس برسان.من آنجا را خوب مي شناسم.آنجا بازيگران مانند خويش را خواهي ديد که از قرنها پيش زيباتر از تو،چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايي مي کنند.اما در آنجا از نور خيره کننده ي نورافکن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست.نورافکن کولي ها تنها نور ماه است.نگاه کن،آيا بهتر از تو هنرنمايي نمي کنند؟اعتراف کن.دخترم...هميشه کسي هست که بهتر از تو هنرنمايي کند و اين را بدان که هرگز در خانواده ي چارلي چاپلين کسي آنقدر گستاخ نبوده که يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن يا کولي هنرمند حومه پاريس را ناسزايي بگويد.......
دخترم،جرالدين،چکي سفيد براي تو فرستاده ام که هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج کني.ولي هر وقت خواستي دو فرانک خرج کني،با خود بگو سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک فرد فقير گمنام مي باشد که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جستجو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت.اگر از پول و سکه براي تو حرف ميزنم براي آن است که از نيروي فريب و افسوس پول،اين فرزند شيطان،خوب آگاهم.......
من زماني دراز در سيرک زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بندبازان بر روي ريسماني بس نازک و لرزنده نگران بوده ام.اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوار و گسترده،بيشتر از بندبازان ريسمان نااستوار سقوط مي کنند.
دخترم،جرالدين،پدرت با تو حرف ميزند.شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس این جهان تو را فريب دهد.آن شب است که اين الماس،آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است....روزي که چهره ي زيباي يک اشراف زاده ي بي بند و بار تو را بفريبد،آن روز است که بندبازي ناشي خواهي بود.بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.
از اين رو دل به زر و زيور مبند.بزگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد....اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي،با او يکدل باش و به راستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه ي خود در قبال اين موضوع بدان.به مادرت گفته ام که در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد.او بهتر از من معني عشق را مي داند.او براي تعريف معني عشق،که معني آن يکدلي است شايسته تر از من است......
دخترم،هيچ کس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان کند.....برهنگي بيماري عصر ماست.به گمان من تن تو بايد مال کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است.
دخترم جرالدين،براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگري مي گذارم و با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:
انسان باش،پاکدل و يکدل؛زيرا که گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن،هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 14:57 |

شب ، مثل تنهایی ، سرشار ، ژرف . اندوه مثل کوه ، شادی بر او تاجی انگار ازبرف... وآسمان ، با روشنانش ، باز چون امکان ، و چون گشوده بودن ازهرسو ، بی اندازه ...
من ، مثل شکفتن ، یا نمی دانم چی دربهاران ، جنگلی شاید : پیر و جوان ،پارین وامسالی ،تکراری وتازه .
وزروشنان آسمان ، خاموش ، می پرسم : امسال هم آیا مانند دیگر سال هایم بود خواهد : گامی افزونتر به سوی گمشدن درحافظه گمنامی نابودن ؟ یا زین جوانه ها که برهرشاخه می بینم این بار برگیتی ، این همواره ناهموار ، چیزی می افزاید ؟
و روشنان آسمان ، خاموش و پرلبخنده ، گوئی جنگلی بیدار می بینند که شاخه درشاخه اعصاب پیرش را جوانی های روئیدن می آراید ... "سماعیل خویی"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 23:40 |
| +| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 16:53 |
گل رز
"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ. از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست او گفت که اين فقط يک امتحان است!" طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 13:7 |
ماه در پس ابر های تیره ،هنوز روشنه! ... نگاه کن ،عبور بی صدای باد و بارون
بی پروای فردا رو...
آسمون ترانه های تازه شو فقط برای تو می خونه
زمین سرودهای سبزشو فقط برای تو زمزمه می کنه
تو تنها نیستی...
در تیره ترین شبها ،حتی اگر نگاهت در تاریکی گم بشه
باز ستاره ای هست که برای تو می درخشه و سو سو می زنه!
اگر روزها تا سراب سرگردانی بدوی ، اگر شبها در کویر شک و بی برگی راه بروی
اگر در وادی رنج خواب بمونی
باز کسی هست که برای تو همیشه بیداره...
تو همین زمین خاکی
وقتی همه ی کوچه ها بن بست به نظر می رسد
باز کوچه ای هست
که روبروی وسعت دریا و بی کران آسمونها برای تو گشوده شده...
ناامیدی معنا نداره تا خدا هست...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 12:45 |
تماشایی!!!!
تصویر خودش شرحی بر ماجراست...پس بدون شرح!!

دنیای جدید یا به قول یک کم قدیمی تر از ما وارونه!

| +| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 23:29 |
پرواز

گفتم: ”این آبیِ بلند با این گشودگیش مگر به پرواز نمیخواند؟“
گفت: ”آری، اشارتیست خاصان را، بر هر پری با هزار زنجیر چارهسازان را، لیک تو را درونِ قفس فکرِ دانه به باشد.“
"سعید رضوانی"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 20:54 |
بدون شرح...

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون: لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست باعشق : روبرت دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون: روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان....!
| +| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 12:21 |
مادر واژه ای سرشار از عشق بی چشمداشت

روز مادر رو به مادر عزیزم تبریک میگم
کسی که بودنش در کنارم به من اموخت عشق را پایانی نیست...
| +| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 14:47 |
ابشار

در سقوط هم می توان با شکوه سهمگین و پرصلابت بود . این را " آبشار " می گفت ...
"رضا عباسی"
| +| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 21:15 |
|