تبليغاتX
چرکنویس های تنهایی ام
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مرثیه اخر

تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم!
راهی به رهایی می‌جستم.
كدام راه؟
نمی‌دانستم.
ستم
بر سرزمین سرنوشتم
پایدار ماند.
از بند نرستم.
اینک
از اندكی بودن آمده‌ام،
از روزهای گرفته بارانی
و رطوبت مهلک تنی
در پیچ و تاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رویمان افتاد.
حال
سفری به انتهای شب
به غروبی ممتد
به روزی بی‌رمق و آفتابی
كه بوی خاطرات كهنه می‌دهد.
سفری به یادبود بودن‌ها
به سرزمین آرزوهای محال.
بدرود،
آغوش باز نیاز!
بدرود،
تندیس باران خورده انتظار
در پیچ خیابان!
بدرود،
مسیر خیس كوهستانی!
بدرود،
احساس خوش سرگردانی
در پس كوچه‌های پرسه‌ای ناگهانی!

روبرو
لحظه‌های كشدار دلمردگی
در چین و چروك این به اصطلاح زندگی...
 

"حامد حبیبی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 1:27 | 
ناگهان گریه ام گرفت!

از یاد نبر که از یاد نبردمت!
از یاد نبر که تمام این سالها،
با هر زنگ نا به هنگام تلفن از جا پریدم،
گوشی را برداشتم
و به جا صدای تو،
صدای همسایه ای،
دوستی،
دشمنی را شنیدم!
از یاد نبر که همیشه،
بعد از شنیدن ساده ترین اهنگ
در اتاق من باران بارید!
از یاد نبر که با تمام این احوال
همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى
همیشه این من بودم
که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!
همیشه حنجره من
هواخواه خواندن آواز آرزوها بود!
همیشه این چشم بی قرار...
 دیگر چشم هایم را خواهم شست...و دلم را...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 18:25 | 

 دارم دعا مي كنم...
 دعا مي كنم كه كودكان تقويم هاي نيامده
 نام خفاش و خورشيد را در كنار هم بنويسند
 دعا مي كنم كه صداي سرخ سنگ انداز
 در چارچوب بال هيچ چكاوكي شنيده نشود!
 دعا مي كنم كه هيچ ديواري
چشم در راه پگاه پنجره نماند...
 دعا مي كنم كه هيچ آسماني
 از سقوط حواصيل ترانه نخواند
 دعا مي كنم كه مهرباني باد
 برگ برگ حكايت ما را
 به نشاني سبز ستاره ها برساند
 دعا مي كنم كه بيايد روزی روشن, 
 بيايد و بر خاك اين بغض ناپايدار
 بذر بهار و بادبادك بپاشد 
 دارم دعا مي كنم...

"یغما گلرویی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 16:36 | 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 17:1 | 
صدای سکوت

اگر که گم شده است

چهره هامان

میان افکار دیگران

ولی با هر سخنی

که تو را از

خستگی رها می کند

به یاد می اورم

چهره تازه تو را

صدای بلند سکوت

در باد می خواند

دروغ اسمان سپید

در حافظه ام نمی ماند

لبخندی رساتر از

صدای سکوت نیست!

ان گاه  که جهان

گیج می شود

از انحنای گیسوان زمین

"امین شریفی"

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 13:24 | 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 11:18 | 
رسیدن به این سایه سار اسان نبود!

روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم!
دستم به دستگیره ی دل سپردن نمی رسید!
چشم چکامه هایم ضعیف بود!
پس با عینک عشق به آسمان نگاه کردم!
 به پولک سرخ ماهی تنگ!
به چهره ام در اینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم...!
دانستم که جهان،
کوچکتر از کره در س جغرافی دبستان است!
دانستم که کلید تمام قفلهای ناگشوده ی دنیایم،
همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم!
دانستم که می شود با یک چوب کبریت،
خورشید عظیمی را در آسمان روشن کرد!
دانستم که گذشتن از گناه روزگار آسان است!
بخشیدن خشم شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش زنبورهای گزنده ی عسل آسان است!
حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم!
در پس همین عینک چشم می دوزم به افق دوردست!به اینده...
در پس همین عینک می گریم
و روزی،
در پس همین عینک خواهم مرد!
ای!
قاریان خاموش گریه های من!
دیگر از دوری دست ها  و ستاره ها زاری نکنید!
من در تب و تاب این ترانه های تنهایی،
به جای تمام شما گریه کرده ام!! 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 17:14 | 
هراس

گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟

نمی دانم کی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟

که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!

و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم!

"اوا کوه بر"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 22:33 | 
خرید

به مغازه آرزوها رفتم
آرزوها همه جنس
ابریشم، کتان، ساتن
همه رنگ
زرد و قرمز عنابی

بر سر دخل خدا را دیدم
رؤیا را متر می زد

انسانها را دیدم
همه در حال چانه زدن

به خودم گفتم
بخرم، نخرم؟

تهی از مغازه بیرون آمدم
آرزوها را پشت سر گذاشتم
سوار تاکسی تنهایی شدم
و آدرس دلم را به او دادم
و دور گشتم ز شهر بیهودگی...

"اوا کوه بر"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 20:58 | 
امكان

ازکجا می دانید
که مذابی ازفریاد
درگلویی از آتش
خاموش
نمی جوشد
درسیه کنجی ازاین تیره شبستان فراموشی ؟
ازکجا می دانید
که نخواهد ترکید
ناگهان بغض یتیمانه این خاموشی ؟


|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 23:23 | 
وقتی که من بچه بودم

         

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنج زاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه!

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم!


وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت !

می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی!


وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد!


وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود !


وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند !

وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند !

وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

"اسماعیل خویی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 20:36 | 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 23:38 | 
نمره ی سهراب نوزده بود
         

سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدای مرا نشنید!
تنها چند سایه ی سر براه،
همسایه ی صدای من بودند!
گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم: کتاب تربیت شک و تربیت کودک را
در یک قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرف بدی نیست!
گفتم : تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
از پس پرچین نیلوفر پوش بوف کور شنید!
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست!
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم!
گفتم: قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قاب عکس بسازید!
و جواب این همه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی، این خط! این نشان!
یک روز دری به تخته می خورد!
باد قاصدکی می آورد،
که عطرآفتاب و آرزوهای مرا می دهد!
این خط ! این نشان!
یک روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم
و کنار سادگی چادر می زنیم!
این خط این نشان
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شو د
کبوترها و کرکس ها،
در لوله های خالی توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود!
یک روز خورشید پایین می اید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمان آرزوهای من،
آبی می شود!
باور نمی کنی؟
این خط!
این نشان! ؟

"یغما گلرویی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 15:11 | 
غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

"سهراب سپهری" 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 11:14 | 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 11:21 | 
شجاعت

 

 

يک بار در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگذاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به عنوان

 

موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''  شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته

 

بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن

 

جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند. 

 

چه خوب گفته اند که : کم گوي و گزيده گوي چون دُر تا زاندک تو جهان شود پر

 

" bia2"

  

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 16:22 | 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 8:22 | 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 22:56 | 
مگر تو با من بودی؟
 

گفتم:"بمان!" و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان زندگی تنها سه پله دارد:
سکو ت و
صعود
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا عده ای سر بر نوشته هایم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه نوشته بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،دوباره این  من و این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن
گفتم : " بمان!" و نماندی!
اما به راستی،
 خیال تو....
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟! 

                                         "چشم هایم به تاریکی عادت کرده وبه تنهایی نیز...."

|+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 22:29 | 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 11:41 | 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز آواز بغض گرفته ی من،
در کوچه های بی دار و درخت خاطره بود!
هاشور اشک بر نقاشی چهره ام
و عذاب در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتلِ مورچه هایی که در خیابان
به کف کفش من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
یا شیشه ای که با توپ سه رنگ من،
در بعدازظهر تابستان هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست من
کلاغ حیاط خانه را فراری داد!
یا نفرین  ناگفته ی گدایی، که من
بی تفاوت از کنارش رد شدم!
وگرنه جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه دادم
و یک اسکناس سبز به گدای در به در خیابان دادم!
پس تو را به جان جریمه ی این همه ...،بگو چرا؟!

"یغما گلرویی"  

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 11:39 | 
www.night-skin.com/topblog   دوستان خوبم وبلاگ ستاره عزیزhttp://sanfuni.blogfa.com/ تو نظر
 
سنجی بهترین وبلاگ این ماه هست ممنون میشم اگه به وبلاگش رای بدید تا بتونه این ماه اول بشه .
 
  
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 13:18 | 

 

چارلي چاپلين به دخترش:


تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!!


هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن...


قلبت را خالي نگه دار اگر هم يک روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد !به او بگو كه تو را بيش تر از خودم و كمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 10:33 | 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 21:40 | 
1+1=1

                   

باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!

باید دهان هر کس را که گفت "دوری و دوستی"گِل گرفت!

باید به کودکان دبستان اموخت:

جمع یک و یک همیشه دو نمی شود

تا بیاموزند:

معنای یکی شدن

   معنای ما شدن! 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 21:14 | 

 ادب از که اموختی؟ از مرغابیان...!

جنبه از که اموختی؟بازم از مرغابیان...!

|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 0:50 | 
پیش از پریروز شدن امروز
 

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!
من بعد عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین نگاه من
و بی اعتنایی نگاه تو نیست،
ساعت به چه کار من می اید؟
می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!
مثل همین گل سرخ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شب بخیر...

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 0:33 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com


قالب و كدهاي جاوا