تبليغاتX
چرکنویس های تنهایی ام
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:24 | 
سرشک

پرسیدم از سرشک ، که سرچشمه ات کجاست ؟
نالید و گفت : سر ز کجا چشمه از کجاست ؟
 لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق
هر وقت دم زخنده زدم ، گفت : نابجاست

"کارو"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:8 | 
عبور تو...

           

کا ش می شد تلخی های زندگی را...

با گذاشتن یک نقطه در روبرو به پایان رساند!

کا ش می تونستم جلوی عبور تو...

یک کاما بگذارم!

 تا تاملی کنی و ببینی...

چه میکند با من...

ع...

ب...

و...

ر...

ت...

 تو یی که هر گز از نگاهم نخواندی

دلتنگی هایم را...

دو ست داشتن ها یم را...

و مرا با گذاردن

علامت بهت!

تنها گذاشتی 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:1 | 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:46 | 

 بر دستهایمان
 بالای تخت ,به دیوار,بر میادین شهر
حتی بر دکمه های ... جلیقه
 زنجیر بسته ایم و یک ساعت
بی آنکه قبله نمایی به دست بگیریم !
 در موجتاب  اینه  راندیم
 و ... واماندیم
زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود
راستی که هیچ زندانی به کوچکی مغز نیست
آری ما همه زندانیان خویشتنیم!
"نصرت رحمانی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:41 | 
روزی فراموش نشدنی...

روزی فراموش نشدنی برای همه ما...روزی که دور هم جمع شدیم تا شادی عاطفه عزیز رو شریک باشیم..."برگزیده بهترین پروژه فارق التحصیلی سال ۲۰۰۸ دانشگاه".عاطفه نه فقط یک دانشجوی نمونه بلکه یه دوست و الگوی نمونه برای همه ماست.عاطفه عزیز برات ارزوی بهترین ها رو دارم...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:0 | 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:22 | 
....

من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام
 راه ها رفته ام ...
 بازی ها کرده ام... 
 ۱.درخت
۲. پرنده
۳.‌آسمان
من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم
 به مادرم می گفتم
از بازار واژه بخرید
مگر سبدتان جا ندارد
 می گفت
 با همین سه واژه زندگی کن
 با هم صحبت کنید
 با هم فال بگیرید
 کم داشتن واژه فقر نیست
من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن,
 بیشتر از فقر کم واژگی ست!
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت
 درخت را باید با رنگ سبز نوشت
 تا من آرزوی پرواز کنم
 من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم!
 تنها مدادی که داشتم!
و پرنده در زردی
واژه ی درخت را پاییزی می دید
و قهر می کرد!
صبح امروز به مادرم گفتم
 برایم مداد رنگی بخرید
مادرم خندید :
 درد شما را واژه دوا میکند!

"احمد احمدزاده"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:35 | 

                          

سالهاست
که با اعتبارِ مرگ
از حجره های کوچک بازارِ زندگی
هر روز
آرزوی روزِ دگر را
نسیه می برم.
 مرا با شما
صاحبانِ فروشگاهِ عشقهای زنجیره ای
که آبروی نقد می خواهید
و دیگر هیچ
هیچ حسابی نیست...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:55 | 
تبلیغات

                 

روز اول که پوستر عشق را
روی دیوار قلبم دیدم،
باور کردم!
نفهمیدم از اوّل که آنهم یک تبلیغه
عکسش قشنگتر از خودشه!
وقتی رفتم که امتحانش کنم
یا برای قلبم تنگ بود یا گشاد

حالا فعلاً تو رژیمم
گفتم یک خورده احساس کمتر بخورم
شاید که بالاخره اندازه بشه!

حالا هر روز از جلوش رد می شوم
نگاهش می کنم
و خودم را سایز می زنم!

همینجوری شدکه یاد گرفتم
رؤیاهایم را قیچی کنم رو الگوی حقیقت
و بپیچم دور قلبم
که خدای نکرده
ار سرمای قلب آدمها
سرما نخوره!

" اوا کوه بر"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:54 | 
                       

هر چند
شب با تمام توش و توان و طلابتش
 بر سرزمین تب زده آویخت
 دیدم
 سیماب صبحگاهی
 از سر بلندترین کوهها
 فرو می ریخت
گفتم
 امید من
برخیز وخواب را
 برخیز و باز روشنی آفتاب را...

"حمید مصدق"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:11 | 
دل ساده...

 

دل ساده
 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
 گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
 که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:5 | 
ریشه در خاک ماندنی است

چه می دانست درخت 
روزی کلاف خواهد شد
 چه می دانست گوسفند
روزی لباسش پوست خواهد شد
و این دو چه می دانستند
عارف و درویش خواهند شد
گذر می دانست
اگر می دانستند
حتما گوسفند درخت را
و من ، من را رها نمی کرد
چه فرق دارد
پوست روی گوشت باشد یا کلاف
موج باشیم یا اوج
درخت نگاه کرد و گفت
چه فرق دارد
ریشه در خاک ماندنی است!

 "امیر بخشایی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:7 | 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:32 | 
سهم من
  

توی این دنیای بی حاصل بودن
با همه شکستگی های دل من
با همه تلخی قصه ی تو و من
من که حیفم میاد از گلایه کردن
ارزش گلایه ی من بیش از این هاست
نه برای اون کسی که اهل سوداست
کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست
من ساده به خیالم از خود ماست
 سهم من از تو چه بوده غیر آزار
تویی که دنیا برات شده یه بازار
 من تو رو به چشم یاری دیده بودم
تو مرا اما به چشم یه خریدار
ارزش گلایه ی من بیش از این هاست
نه برای اون کسی که اهل سوداست
 تو رو باید می شناختم که هزار تا چهره داشتی
 روی احساس و دل من داشتی قیمت می گذاشتی
 تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست
چینی شکسته ی دل ، دیگه پیوند شدنی نیست
سهم من از تو چه بوده غیر آزار
تویی که دنیا برات شده یه بازار
 من تو را به چشم یاری دیده بودم
 تو مرا به چشم یه خریدار
 توی این دنیای بی حاصل بودن
 با همه شکستگی های دل من
 با همه تلخی قصه ی تو و من
من که حیفم میاد از گلایه کردن

"اردلان سرفراز"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:54 | 
                     

من بسیار گریسته ام
 هنگامی که آسمان ابری است
 مرا نیت آن است
 که از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما کنون مراد من است
 که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا ببینم...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:13 | 
روزی برای زندگی

   

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتريی از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقی است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی كن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه كار می توان كرد؟ 

خدا گفت: آن كس كه لذت يک روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد. آنگاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد. اما می‌ترسيد حركت كند. می‌ترسيد راه برود. می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد. زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد. می تواند ....

او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يک روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفشدوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يک روز آشتی كرد و خنديد و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يک روز زندگی كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسی كه هزار سال زيسته بود!

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:9 | 
سرنوشت گرگ
        

روزي گرگي در دامنه کوه متوجه غاري شد که حيوانات مختلف از آن عبور مي کنند. گرگ بسيار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمين کند، مي تواند حيوانات مختلف را صيد کند. بدين سبب، در مقابل خروجي غار کمين کرد.

روز اول، گوسفندي آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت؛ اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گريزي پيدا کرد و از معرکه گريخت. گرگ بسيار دستپاچه و عصباني شد و سوراخ را بست. گرگ گمان مي کرد که ديگر شکست نخواهد خورد .

روز دوم، خرگوشي آمد. گرگ با تمام نيرو به دنبال خرگوش دويد؛ اما خرگوش از سوراخ کوچکتر در کنار سوراخ قبلي فرار کرد. گرگ سوراخهاي ديگر را بست و گفت که ديگر حيوانات نمي توانند از چنگ من بگريزند.

روز سوم، سنجاب کوچکي آمد. گرگ بسيار تلاش کرد تا سنجاب را صيد کند، اما سرانجام سنجاب نيز از سوراخي بسيار کوچک فرار کرد.
 گرگ بسيار عصباني شد و همه سوراخها ي غار را مسدود کرد. گرگ از تدبير خود بسيار راضي بود؛ اما روز چهارم، ببري آمد.
 گرگ بسيار ترسيد و بلافاصله به سوي غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقيب کرد. گرگ در داخل غار به هر سويي مي دويد، اما راهي براي فرارنداشت و سرانجام طعمه ببر شد.

دوستان عزيز، با شنيدن اين داستان چه انديشه اي به ذهنتان خطور مي کند؟

نتيجه اخلاقي:

کارشناسان و متفکران مي گويند: مطلق گرايي نشانه اشتباه است.

مذهب شناسان گفته اند: بستن راه ديگران قطع راه برگشت خود است.

کارشناس علم محيط معتقدند: کسي که تعادل در عادات و طرز زندگي موجودات را بر هم بزند ميوه تلخ آن را خواهد چيد؛

 و دهقانان گفته اند کسي که بذري نمي کارد محصول فراوان برداشت نخواهد کرد. 
 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:26 | 
بیا از سنگ پرسیم
                    

 درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا ساخته از سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل!که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی ؟

"فریدون مشیری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:9 | 
بی پاسخ...

در تاريكي بي اغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد .
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم :
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد .
سايه‌اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد .
پس من كجا بودم ؟
شايد زندگي‌ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت‌ها را بهم مي‌زد
و در پايان همه روزها در سايه بهتي فرو مي‌رفت .
من در پس در تنها مانده بودم .
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام .
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ،
در گنگي آن ريشه داشت .
ايا زندگي‌ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود .
و من در تاريكي خوابم برده بود .
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود .
ايا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي اغاز و پايان
فكري در پي در تنها مانده بود .
پس من كجا بودم ؟
حس كردم جايي به بيداري مي‌رسم .
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :
ايا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود

  "سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:57 | 
...
                    

 پیدایم کن!

چه روزهای زلالی بود!

همیشه یکی از ما چشم می گذاشت

و تا بی نهایت بوسه می شمرد

ودیگری

در حول وحوش ـ شهامت ـ سایه ها پنهان می شد!

ساده ساده پیدایم میکردی! پونه پنهان نشین من!

پس چرا در سکوت این خانه پیدایم نمی کنی؟

هر روز می پنداشتم:

روزی پشیمان می شوی

روزی می ایی و می گویی:"سک سک!مسافر ساده سرودنها!"

من هم قوطی ـ قرصهایم را در جوی روبروی خانه می اندازم!

قلمم را

چرکنویس های تمام ترانه های تنها یی را!

بعد شانه شعر را می بوسم!

می گویم:"خدا حافظ واژگان نمناک کو چه و باران!

اخر فرشته فراموش کار من برگشت"

پیاده راه می افتیم!

از دره گرگها

تا کوچه دومین پرنده تنها

راه دوری نیست!

کنج دنج کوچه می نشینیم!

من برایت از تراکم تنهایی این سالها می گویم

و تو برایم از حضور دوباره...

اما نه...نه... دیگر صدایت نمی کنم !

دیگر از تو نمی خواهم اجازه دو دقیقه صدایت را شنیدن!

بر دیوار بلند کوچه می نویسم

"کبوتر با کبوتر باز با باز"

باور می کنم که عاقبت علاقه همین است!

کف دست راستم را نشان فالگیرـ پیر پل می دهم

تا ببیند که خط تنهاییم قد کشیده است!

و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!

انوقت من می مانم و تعبیر این همه رویا!

 من می مانم وبراود این همه ارزو!

من می مانم و من...مثل همیشه...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:56 | 
               

کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش
میتوان خواند.اما اکنون اگرفریاد هم بزنم کسی نمیشنود.
دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام
سکوت پربهتر از فریادتو خالیست!!!

دنیا راببین......بچه بودیم از آسمان باران می امد،
بزرگ شده ایم ازچشمهایمان می آید.
بچه بودیم درد ودل راباهزارناله میگفتیم،همه میفهمیدند
بزرگ شده ایم ،درد و دل را به صدزبان میگوییم
اما هیچ کسی نمیفهمد.....

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:15 | 
باغی در صدا

در باغي رها شده بودم .
نوري بيرنگ و سبك بر من مي‌وزيد .
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟
هواي باغ از من مي‌گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي‌لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه‌اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟
ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد ،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي‌كرد .
هميشه از روزنه‌اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي‌ام رها شده بود .
سرچشمه صدا گم بود :
من ناگاه آمده بودم


خستگي در من نبود :
راهي پيموده نشد .
آيا پيش از اين زندگي‌ام فضايي ديگر داشت ؟
ناگهان رنگي دميد :
پيكري روي علفها افتاده بود
انساني كه شباهت دوري با خود داشت .
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش‌هايش.
زندگي‌اش آهسته بود .
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .
وزشي برخاست .
دريچه‌اي بر خيرگي‌ام گشود :
روشني تندي به باغ آمد ،
باغ مي‌پژمرد
و من به درون دريچه رها مي‌شدم.

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:59 | 
ای ادمها...
                 

ای ادمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در اب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند

روی این دریای تند وتیره و سنگین که میدانید

ان زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن,

ان زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید ارید,

ان زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمر بند.

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در اب دارد می کند بیهوده جان قربان!

 

ای ادمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

ناز بر سفره ,جامه تان بر تن:

یک نفر در اب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه ها تان را ز راه دور دیده

اب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین ابها بیرون

گاه سر ,گه پا

ای ادمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پیماید,

می زند فریاد و امید کمک دارد

ای ادمها که روی ساحل ارام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی بجای افتاده. بس مدهوش

می رود نعره زنان, وین بانگ باز از دور می اید:

ای ادمها...

و صدای باد هر دم دلگزاتر,

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان ابهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها

ای ادمها...

"نیما یو شیج" 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:47 | 
جای خالی
             

خسته ام... خسته تر از همیشه...

جای دلم خالیه...

یادمه اونقدر... روی دلم خط کشیدم اونقدر ...که میون خط خطی هام گم شد...

حالا جاش خالیه...

یادش بخیر...

عادت داشت هر صبح تلنگری به چرت روحم بزنه... !تا هر روز  با هیجان زاید الوصفی از خواب بیدار شه...!

هر جا هستم من با مرده یکی ست.روحم خواب مونده...!جا مونده...!

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:35 | 
پسر ثروتمند
    
 

 پسر مرد ثروتمندي را ديدم كه بر سر گور پدر نشسته و با پسركي فقير از مال و اموال پدر صحبت مي‌كرد و مي‌گفت: سنگ پدر من سنگي است با مرمر سفيد صاف و خطي كه به رويش حك شده نستعليق است اما بر سر خاك پدر تو جز مشتي گل و خاك ديده نمي‌شود.پسرك فقير كه اين جمله را شنيد در جواب گفت: تا پدرت زير آن سنگ‌هاي گران قيمت مرمر به خودش بجنبد پدر من به بهشت رسيده است.

«حکایتی از گلستان سعدی»
|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:24 | 
بیسکویت
                      
زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد:

«حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

http://boomobar.com

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:37 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com


قالب و كدهاي جاوا