| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:24 |
سرشک
پرسیدم از سرشک ، که سرچشمه ات کجاست ؟ |+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:8 |
عبور تو...
کا ش می شد تلخی های زندگی را... با گذاشتن یک نقطه در روبرو به پایان رساند! کا ش می تونستم جلوی عبور تو... یک کاما بگذارم! تا تاملی کنی و ببینی... چه میکند با من... ع... ب... و... ر... ت... تو یی که هر گز از نگاهم نخواندی دلتنگی هایم را... دو ست داشتن ها یم را... و مرا با گذاردن علامت بهت! تنها گذاشتی |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:1 |
![]() |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:46 |
بر دستهایمان |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:41 |
روزی فراموش نشدنی...
روزی فراموش نشدنی برای همه ما...روزی که دور هم جمع شدیم تا شادی عاطفه عزیز رو شریک باشیم..."برگزیده بهترین پروژه فارق التحصیلی سال ۲۰۰۸ دانشگاه".عاطفه نه فقط یک دانشجوی نمونه بلکه یه دوست و الگوی نمونه برای همه ماست.عاطفه عزیز برات ارزوی بهترین ها رو دارم... |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:0 |
|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:22 |
....
من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام "احمد احمدزاده" |+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:35 |
سالهاست |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:55 |
تبلیغات
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:54 |
هر چند |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:11 |
دل ساده...
دل ساده |+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:5 |
ریشه در خاک ماندنی است
چه می دانست درخت |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:7 |
![]() |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:32 |
سهم من
توی این دنیای بی حاصل بودن |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:54 |
من بسیار گریسته ام |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:13 |
روزی برای زندگی
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتريی از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشتهو انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقی است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی كن. لا به لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه كار می توان كرد؟ خدا گفت: آن كس كه لذت يک روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد. آنگاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد. اما میترسيد حركت كند. میترسيد راه برود. میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد. زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد. می تواند .... او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد، اما .... اما در همان يک روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفشدوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يک روز آشتی كرد و خنديد و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يک روز زندگی كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسی كه هزار سال زيسته بود! |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:9 |
سرنوشت گرگ
روزي گرگي در دامنه کوه متوجه غاري شد که حيوانات مختلف از آن عبور مي کنند. گرگ بسيار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمين کند، مي تواند حيوانات مختلف را صيد کند. بدين سبب، در مقابل خروجي غار کمين کرد. روز اول، گوسفندي آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت؛ اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گريزي پيدا کرد و از معرکه گريخت. گرگ بسيار دستپاچه و عصباني شد و سوراخ را بست. گرگ گمان مي کرد که ديگر شکست نخواهد خورد . روز دوم، خرگوشي آمد. گرگ با تمام نيرو به دنبال خرگوش دويد؛ اما خرگوش از سوراخ کوچکتر در کنار سوراخ قبلي فرار کرد. گرگ سوراخهاي ديگر را بست و گفت که ديگر حيوانات نمي توانند از چنگ من بگريزند. روز سوم، سنجاب کوچکي آمد. گرگ بسيار تلاش کرد تا سنجاب را صيد کند، اما سرانجام سنجاب نيز از سوراخي بسيار کوچک فرار کرد. دوستان عزيز، با شنيدن اين داستان چه انديشه اي به ذهنتان خطور مي کند؟ نتيجه اخلاقي: کارشناسان و متفکران مي گويند: مطلق گرايي نشانه اشتباه است. مذهب شناسان گفته اند: بستن راه ديگران قطع راه برگشت خود است. کارشناس علم محيط معتقدند: کسي که تعادل در عادات و طرز زندگي موجودات را بر هم بزند ميوه تلخ آن را خواهد چيد؛ و دهقانان گفته اند کسي که بذري نمي کارد محصول فراوان برداشت نخواهد کرد. |+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:26 |
بیا از سنگ پرسیم
درون اینه ها درپی چه می گردی ؟ "فریدون مشیری" |+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:9 |
بی پاسخ...
در تاريكي بي اغاز و پايان "سهراب سپهری" |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:57 |
...
پیدایم کن! چه روزهای زلالی بود! همیشه یکی از ما چشم می گذاشت و تا بی نهایت بوسه می شمرد ودیگری در حول وحوش ـ شهامت ـ سایه ها پنهان می شد! ساده ساده پیدایم میکردی! پونه پنهان نشین من! پس چرا در سکوت این خانه پیدایم نمی کنی؟ هر روز می پنداشتم: روزی پشیمان می شوی روزی می ایی و می گویی:"سک سک!مسافر ساده سرودنها!" من هم قوطی ـ قرصهایم را در جوی روبروی خانه می اندازم! قلمم را چرکنویس های تمام ترانه های تنها یی را! بعد شانه شعر را می بوسم! می گویم:"خدا حافظ واژگان نمناک کو چه و باران! اخر فرشته فراموش کار من برگشت" پیاده راه می افتیم! از دره گرگها تا کوچه دومین پرنده تنها راه دوری نیست! کنج دنج کوچه می نشینیم! من برایت از تراکم تنهایی این سالها می گویم و تو برایم از حضور دوباره... اما نه...نه... دیگر صدایت نمی کنم ! دیگر از تو نمی خواهم اجازه دو دقیقه صدایت را شنیدن! بر دیوار بلند کوچه می نویسم "کبوتر با کبوتر باز با باز" باور می کنم که عاقبت علاقه همین است! کف دست راستم را نشان فالگیرـ پیر پل می دهم تا ببیند که خط تنهاییم قد کشیده است! و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند! انوقت من می مانم و تعبیر این همه رویا! من می مانم وبراود این همه ارزو! من می مانم و من...مثل همیشه... |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:56 |
کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:15 |
باغی در صدا
در باغي رها شده بودم . خستگي در من نبود : "سهراب سپهری" |+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:59 |
ای ادمها...
ای ادمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در اب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند روی این دریای تند وتیره و سنگین که میدانید ان زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن, ان زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید ارید, ان زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمر بند. در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در اب دارد می کند بیهوده جان قربان!
ای ادمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید! ناز بر سفره ,جامه تان بر تن: یک نفر در اب می خواند شما را. موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه ها تان را ز راه دور دیده اب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون می کند زین ابها بیرون گاه سر ,گه پا ای ادمها! او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پیماید, می زند فریاد و امید کمک دارد ای ادمها که روی ساحل ارام در کار تماشایید! موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی بجای افتاده. بس مدهوش می رود نعره زنان, وین بانگ باز از دور می اید: ای ادمها... و صدای باد هر دم دلگزاتر, در صدای باد بانگ او رهاتر از میان ابهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها ای ادمها... "نیما یو شیج" |+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:47 |
جای خالی
خسته ام... خسته تر از همیشه... جای دلم خالیه... یادمه اونقدر... روی دلم خط کشیدم اونقدر ...که میون خط خطی هام گم شد... حالا جاش خالیه... یادش بخیر... عادت داشت هر صبح تلنگری به چرت روحم بزنه... !تا هر روز با هیجان زاید الوصفی از خواب بیدار شه...! هر جا هستم من با مرده یکی ست.روحم خواب مونده...!جا مونده...!
|+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:35 |
پسر ثروتمند
|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:24 |
بیسکویت
![]() زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد. او برروي يک صندلي دستهدار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» |+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:37 |
|
درباره وبلاگ
![]() روزگار غریبیست نازنین! به قول استاد شاملو"انکه دانست زبان بست وانکه می گفت ندانست..."من نیز هیچ ندانم اما انقدر می نویسم تا خاموش شدن.
به عقیده ماهی فاصله بین قطرات باران مرگبار است. توی غربت که باشی دلتنگی به توان فاصله ها ست! مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند هيچ وقت به خودت مغرور نشو ........ برگ ها هميشه وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن وقتي کسي به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جايي در بالاي دلش براي ديگران هست! دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوی... زندگي جاده اي است يك طرفه، كه آخرش نوشته: دور زدن ممنوع! آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره" ويكتور هوگو" آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند (( خصلت هرکس ایزد اوست )) "هراکلیت" عشق با هم زير باران خيس شدن نيست عشق آن است که يک نفر چتر شود و ديگري نفهمد که چرا خيس نشده است براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو) زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه .. واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....(آلبرت انیشتین) دنيا را در يك دانه شن ببين و بهشت را در شاخه گلي وحشي بي نهايت را در كف دستان خود نگه دار و ابديت را در لحظه اي... همين بس كه ديروز مثل اين روزها نبود پاييز تنها فصليه که از همون اولين روزش خودشو نشون مي ده! کاش همه انسانها مثل پاييز باشن تا از همون روز اول روي اصليشون رو نشون بدن انگلیسی ها میگن :هرگز وقتت رو با کسی که نمی خواد وقتشو با تو بگذرونه نگذرون هیچ چیز واقعا خراب نیست!!! حتی ساعتی كه از كار افتاده دو بار در روز زمان را درست نشان می دهد...! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پيوندها
nashenasnegar setarehjan pars lux با صداقت نجوا بارانی ترین لحظه ها حرف لحظه ها کوثر گنجینه موفقیت غزل سرا payambarane kaghazi طنزهای مطبوعاتی من !( maryam shokrani) saman software khozestan3 نرم افزار وبسایت و وبلاگ ترانه سرا سهراب سپهری (سهراب کجایی که آب را گل کرده اند؟) شعر ... دنیای سبز من ... eZrAiL من مرده ام داستانسرا(عمولي) اکسیر خبری-ورزشی(ghazi ( jam-e-jam سالهای بلند من بی تو شاعرانه ها)رضا بهشتی( کندووو... spite of my moments افق كور زیبای خفته رقص در رویا مادر فروغ بی پایان فکر های پراکنده ئه وین ۩۞۩ رابطه پنهان ۩۞۩ دست نوشته های یک انسان تنها ...::: قاصدک عشق :::... ۩۞۩ لینکهای خوشمزه ۩۞۩ ๑۩۞۩๑ سکوت شب ๑۩۞۩๑ شیطوووووووونک قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
| |||||||||