| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بازي زندگي
عدسي وقت پختن از ماشي روي پيچيد و گفت اين چه كسي است ماش خنديد و گفت غره مشو ز آن كه چون من فزون و چون تو بسي است هر چه را مي پزند. خواهد پخت چه تفاوت كه ماش يا عدسي است جز تو در ديگ، هر چه ريخته اند گمان مي كني كه خار و خسي است زحمت من براي مقصودي است جست و خيز تو بهر ملتمسي است كارگر هر كه هست محترم است هر كسي در ديار خويش كسي است فرصت از دست مي رود هشدار عمر چون كاروان بي جرسي است هر پري را هواي پروازي است گر پر باز و گر پر مگسي است جز حقيقت، هر آن چه مي گوييم هايهويي و بازي و هوسي است چه توان كرد! اندرين دريا دست و پا مي زنيم تا نفسي است نه تو را بر فرار، نيرويي است نه مرا بر خلاص، دسترسي است همه را بار برنهند به پشت كس نپرسد كه فره يا فرسي است گر كه طاووس يا كه گنجشكي عاقبت رمز دامي و قفسي است
"پروین اعتصامی"
|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 18:3 |
فلسفه حیات
موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . اين، تن فرسوده را، پاي به دامن كشيد؛ و آن سر آسوده را، سوي افق ها كشاند .
ساحل تنها، به درد در پي او ناله كرد: - (( موج سبكبال من، بي خبر از حال من، پاي تو در بند نيست ! كوه دماوند نيست ! " هستم اگر مي روم " ! خوشتر ازين پند نيست . بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))
ناله خاموش او، در دلم آتش فكند رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟ گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! )) عمر گذر كرده را غرق تماشا شدم : سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم، زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم ! شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛ اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است ! موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است ! "فریدون مشیری"|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 20:6 |
کنفرانس ایدک
تجربه جالبی بود...کنفرانس aeedc هر سال در dubai international dental confernce & exhibitionبرگزار میشه.هدف این کنفرانس اموزش یافته ها و تجربیات جدید به دندانپزشکان هست.خیلی خوش گذشت...جمع دوستان و استادان جمع..
از چپ به راست من . دکتر سلما.دکتر کیوان.دکتر ارشاد.دکترzoozer.دکتر vijay از چپ به راست بازم من! دکتر فایزه.دکتر سلما
از چپ به راست دکتر سلما.من.not allowed
"حالا این چه ربطی به وبلاگت داره؟" می خواستم بگم خیلی خوش گذشت.. از این که پا تو محیط فراتری از دانشگاه و درس گذاشته بودم خوشحال بودم... بزرگتر از چهار دیواری بود که توش محصورم...وحتی بزرگتر از فضای سه بعدی درونم...هر روز در خود بودن دلگیره...! |+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 8:48 |
خراب
فرسود پاي خود را چشمم به راه دور تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.
دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود، پايان شام شكوه ام صبح عتاب بود.
چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست: اين خانه را تمامي روي آب بود.
پايم خليده خار بيابان. جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه. ليكن كسي، ز راه مددكاري، دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.
خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد: كندي نهفته داشت شب رنج من به دل، اما به كار روز نشاطم شتاب بود.
آبادي ام ملول شد از صحبت زوال. بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست تصوير جغد زيب تن اين خراب بود. |+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 21:7 |
از اوج...
باران, قصیده واری ـ غمناک ـ اغاز کرده بود می خواند و باز می خواند بغض هزار ساله ی درونش را انگار می گشود اندوه زاست زاری خاموش! ناگفتنی ست... این همه غم؟ ! ناشنیدنی ست! پرسیدم: " این نوای حزین در عزای کیست؟" گفتند:اگر تو نیز, از اوج بنگری خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست... |+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 19:2 |
دلی از سنگ...
خروش و خشم توفان است و، دريا، به هم مي كوبد امواج رها را . دلي از سنگ مي خواهد، نشستن، تماشاي هلاک موج ها را! "فریدون مشیری" |+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 23:0 |
در این بن بست
دهانت را می بویند مباداکه گفته باشی دوستت دارم دلت را می بویند روزگار غریبی ست, نازنین وعشق را کنار تیرک راهبند, تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج وپیچ سرما اتش را به سوختبارسرود و شعر فروزان می دارند. به اندیشیدن خطر مکن, روزگار غریبی ست, نازنین انکه بر در می کوبد شبا هنگام به کشتن چراغ امده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد انک قصابانند بر گذرگاه هامستقر باکنده و ساطوری خون الود روزگار غریبی ست ,نازنین و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری به اتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست ,نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد "استاد احمد شاملو" |+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 22:29 |
فصل دیگر
بيآنکه ديده بيند، بر شيشههای پنجره اين هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب، "استاد احمد شاملو" |+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 23:47 |
کوله پشتی پر از خدا
![]() كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آن چه در جستجوي آني، همين جاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گل است. او هيچگاه لذت جست و جو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست و جو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد. مسافر رفت و كوله اش سنگين بود. هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لحظه اي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد . اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام، كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم . درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كوله ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نورديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده هاست |+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 18:21 |
بهشت و جهنم
در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولي قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند. فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به سرش زد... به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت: قيمت جهنم چقدره؟ کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۱۰ سکه مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد. کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالي آن را گرفت از کليسا خارج شد. به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است. ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم!
|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 23:3 |
تو را من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام این شعر رو خیلی دوست دارم.منو یاد دوره دبیرستانم می ندازه...کتاب ادبیات...و اون روزای خوب...اون روزای ساده و سرشار... |+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 0:20 |
درد گنگ
نمی دانم چه می خواهم بگویم "هوشنگ ابتهاج" |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 23:49 |
نشانی
"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار اسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت: "نرسیده به درخت, کوچه باغییست که از یاد خدا سبزتر است و در عشق به اندازه پرهای صداقت ابی ست. می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ,سر به در می ارد, پس به سمت گل تنهایی می پیچی, دو قدم مانده به گل, پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا,جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست." "سهراب سپهری" |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 18:59 |
باور کن...
گفتم:"دوستت دارم" نگاهی به من کرد و گفت:"چندتا؟" دستامو بالا اوردمو تموم انگشتهای دستمو نشونش دادم ام اون... به کف دستام نگاه میکرد که خالی بودن...!!! |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 19:45 |
زندگی......
زندگانی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست زندگانی پیچک است انتهاش میرسد پیش خدا باید انرا سبز کرد باید انرا اب داد با ابپاش لحظه ها
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 9:35 |
گنجشک و خدا
![]() روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت ...
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست . گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست...
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود... .خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... |+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 10:14 |
صدای شکستنم را شنیدی؟
تا کی به امید فردای پر از مهربانی فال بگیرم با حافظ ؟؟ تا کی از فرصت استفاده کرده و یک دل سیر گریه کنم لابه لای بارانها ؟؟؟ هنوز صدای سخنانت از دفتر دلم پاک نشده است... و خط خطیهای نگاهت !!! آنقدر آه کشیدم و نگاه کردم به ابرها که آسمان رنگ انتظارم شد ... چشمانت خیال گفتن رازی را دارد ... که لبهایت طفره میروند ... شاید راز رفتن است و جدایی ...! شاید هم تنفر ...؟ بگو ... در خلوت یلداییام بگو تا من از دلواپسی، و گورها از تنهایی به درآیند ... پرسه میزنم میان دلتنگیهای خویش... تداعی میکنم خاطرهها را ... عشق را کم و بیش!!! شاید گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتی ... لمس میکنم زندگی ساطور شده را و خود را که در ذرّه ذرّه سلولهایم پیر میشوم ...!!! هیهات از بازی روزگار ... هیهات!!! بی آنکه بدانم روزی برایم خاطرهای خواهی شد، به زندگی لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا !!! چهره ژولیدهام را که در آینه میبینم، فکر میکنم که آنقدر با خودم صمیمی شدهام که بگویم مرگ بر اعتماد ... مرگ بر باور ...! طعنههای عقربگونهات هم عشق را از چشمم نینداخت ... تنها به من آموخت عشق باید الهی باشد و بس.....!!! گاهی اوقات خود را گم میکنم... مثل حالا !! ... اما صدایی انگشت به دهان میگوید: ببخشید،... شما را قبلاً جایی ندیدهام ؟! اما نمیدانم مگر سواد ندارید؟ ... روی پیشانی من که نوشته شده صاحب این عکس ماهها قبل مرده است .....!! شاید تو هم مسافری عجول بودی که نخوانده رفتی، یا من راوی بی تجربه آخرین قصه که بدون هیچ صدایی، با خیالی که دیگر رنگ نداشت روی دلم خط کشیدم .... آری روی دلم خط کشیدم ...صدای شکستنم را بشنو....! |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 13:15 |
دو خط موازی
دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ . |+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 22:36 |
سلام خدای مهربونم,سنگ صبورم منو ببخش از اینکه همیشه اخرین لحظه ها سراغتو می گیرم ولی تو همیشه اولین کسی هستی که ازم یاد میکنی...!دیگران دلمو میشکونن و من با تو قهر میکنم!از تو شاکی میشم!وتو چه صبورانه درکم میکنی...هر وقت دل تنگت میشم نمی خواد چندین ساعت واسه یه تماس التماست کنم زود جوابمو میدی همیشه واسم وقت میذاری ولی من چی؟ وقتی به ارزوهام میرسم,به اون بالا بالاها ,سرم شلوغ میشه!حضورتو بی خیال میشم! وتو چه صبورانه درکم میکنی.....حضورت همیشه هست, گرماشو احساس میکنم اما فقط به فکر سردی دستای خودمم!وبازصبورانه درکم میکنی....خدایا تو همیشه نیمه پر لیوانم بودی و من دلتنگ نیمه خالی... و تو جانشین همه نداشته هایم .... |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 11:23 |
دل تنگ من...
وقتی دلم برای بودنت تنگ می شد ... وقتی خورشید غروب می کرد و شب دامن سیاهش را بر سر آبی بی پهنای آسمان میکشید وقتی ستاره ها یکی پس ز دیگری آمدن شب را نوید می دادند و دوباره وقتی دلم برای بودنت تنگ می شد برای نگاهت ... به خودم می گفتم دلم به دلت خبر می دهد گرچه تو را نمی بینم اما می دانم که میدانی که تنهایم که بی تو تنهایم به خودم می گفتم شاید نباشی که حرف هایم را از نگاهم بخوانی اما خط قلبم برایت تکراری تر از نگاهم است به خودم می گفتم تو می دانی ... می دانی ... پس چرا دلم به دلت نگفت ؟ چرا هنوز تنهایم ؟ شاید تو قاب یاد مرا از دیوار دلت پایین آورده ای .... کاش دوباره می دیدمت ، کاش بار ها و بار ها می دیدمت فقط همین دلم برای بودنت تنگ است دلم برای بودنت تنگ است چرا که تو هیچ وقت نبودی ، طعم بودن تو ، طعم شیرین رویاهای من است ... طعم بودن تو طعم دعا های صمیمانه ای بود که از ته قلب می کردم ، طعم آرزو هایی که احساس می کنم دنیا آمدن من فقط برای دیدن مرگ آ نها بود و اکنون از آن همه رویا ، از آن همه دعا از آن همه آرزو تنها یک دعا ، یک رویا و یک آرزو برایم باقی مانده است گاهی دلم می خواست با کسی حرف می زدم گاهی دلم می خواست تنها نمی بودم نمی دانم چرا یاد من اینقدر زود از یاد تو رفت... شاید من اشتباه کردم، شاید دل را به دل راهی نیست، شاید چشمان همه سرد و بی روح است اما نه ... من بار ها و بارها به چشم ها خیره شدم هیچ نگاهی تکیه گاه نبود، هیچ نگاهی، هیچ نگاهی نگاهم را از نگاه بعد نگرفت ، چشم هایم فقط خیره می شدند ، برق هیچ نگاهی مرا به میهمانی ستاره ها نبرد و من در اعماق هیچ نگاهی آرامش پیدا نکردم جز نگاه تو ..... |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 1:5 |
خالی از هر چه که هست
خالي از هر چه كه هست ميشم.... |+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 15:5 |
دل
دل و روزنامه پیچیدم توی جعبه ای گذاشتم
خوب و محکم او نو بستم راه دیگه ای نداشتم
بردمش اداره ی پست دادمش برات بیارن
دل و تحویل نگرفتن پیش بسته ها بزارن
گیر دادن دلت بزرگه نمیشه اون و فرستاد
مونده بودم چه کنم من دل من یاد تو افتاد
یاد اون روزی که قلبت یه دفعه مثل یه سنگ شد
خاطراتت یادم اومد دل من دوباره تنگ شد
حالا من این دل تنگ و میدمش برات بیارن
این دفعه میشه فرستاد انگاری حرفی ندارن
دل من قد یه دنیا تو رو دوست داره همیشه
پیش من باشی نباشی عاشق هیشکی نمیشه
دل من پیش تو باشه اگه میشه نگه اش دار
حس کنم مال تو هستم لا اقل واسه ی یکبار |+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 1:14 |
|
درباره وبلاگ
![]() روزگار غریبیست نازنین! به قول استاد شاملو"انکه دانست زبان بست وانکه می گفت ندانست..."من نیز هیچ ندانم اما انقدر می نویسم تا خاموش شدن.
به عقیده ماهی فاصله بین قطرات باران مرگبار است. توی غربت که باشی دلتنگی به توان فاصله ها ست! مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند هيچ وقت به خودت مغرور نشو ........ برگ ها هميشه وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن وقتي کسي به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جايي در بالاي دلش براي ديگران هست! دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوی... زندگي جاده اي است يك طرفه، كه آخرش نوشته: دور زدن ممنوع! آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره" ويكتور هوگو" آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند (( خصلت هرکس ایزد اوست )) "هراکلیت" عشق با هم زير باران خيس شدن نيست عشق آن است که يک نفر چتر شود و ديگري نفهمد که چرا خيس نشده است براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو) زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه .. واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....(آلبرت انیشتین) دنيا را در يك دانه شن ببين و بهشت را در شاخه گلي وحشي بي نهايت را در كف دستان خود نگه دار و ابديت را در لحظه اي... همين بس كه ديروز مثل اين روزها نبود پاييز تنها فصليه که از همون اولين روزش خودشو نشون مي ده! کاش همه انسانها مثل پاييز باشن تا از همون روز اول روي اصليشون رو نشون بدن انگلیسی ها میگن :هرگز وقتت رو با کسی که نمی خواد وقتشو با تو بگذرونه نگذرون هیچ چیز واقعا خراب نیست!!! حتی ساعتی كه از كار افتاده دو بار در روز زمان را درست نشان می دهد...! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پيوندها
nashenasnegar setarehjan pars lux با صداقت نجوا بارانی ترین لحظه ها حرف لحظه ها کوثر گنجینه موفقیت غزل سرا payambarane kaghazi طنزهای مطبوعاتی من !( maryam shokrani) saman software khozestan3 نرم افزار وبسایت و وبلاگ ترانه سرا سهراب سپهری (سهراب کجایی که آب را گل کرده اند؟) شعر ... دنیای سبز من ... eZrAiL من مرده ام داستانسرا(عمولي) اکسیر خبری-ورزشی(ghazi ( jam-e-jam سالهای بلند من بی تو شاعرانه ها)رضا بهشتی( کندووو... spite of my moments افق كور زیبای خفته رقص در رویا مادر فروغ بی پایان فکر های پراکنده ئه وین ۩۞۩ رابطه پنهان ۩۞۩ دست نوشته های یک انسان تنها ...::: قاصدک عشق :::... ۩۞۩ لینکهای خوشمزه ۩۞۩ ๑۩۞۩๑ سکوت شب ๑۩۞۩๑ شیطوووووووونک قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|