| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
پنداشتن
دل من دير زماني است که مي پندارد: |+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 17:44 |
نوروز در زمستان
سالی نوروز بی چلچله بی بنفشه می اید. بی جنبش سرد برگ نارنج براب بی چرخش مرغانه ی رنگین بر اینه سالی نوروز بی گندم سبز و سفره می اید بی پیغام خموش ماهی از تنگ بلور بی رقص عفیف شعله در مردنگی سالی نوروز همراه به درکوبی مردانی سنگینی بار سالهاشان بر دوش: تا لاله ی سوخته به یاد ارد باز نام ممنوعش را و تاقچه ی گناه دیگر بار با احساس کتاب های ممنوع تقدیس شود در معبر قتل عام شمع های خاطره افروخته خواهد شد. دروازه های بسته به ناگاه فراز خوهد شد. دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد. ابان فراموشی به خنده باز خواهد شد. و بهار در معبری از غریو تا شهر خسته پیش باز خواهد شد. سالی اری بی گاهان نوروز چنین اغاز خواهد شد.... "استاد احمد شاملو" |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 9:12 |
بهار نزدیکه...اما دلم هنوز خزونه و چشمام بارونی...تو غربت گرفتار...تو چهار دیواری محصور...و غریق یه زندگی پردرد...وتو منو از تنها سرپناه امیدهام,دلت بیرون کردی وازم خواستی صبور باشم...وقتی اومدی زیر بار غم خم بودم... روش اضاف کردی و ازم خواستی قویتر باشم ...دشمنام دلمو درد می اوردن صبور بودم اخه از اسمشون معلوم بود,دشمن بودن...اما تو که دوست بودی چرا؟ا اونا دلمو درد اوردن اما تو شکوندیش.گفتی تجربه میشه...بهم گفتی صبور باشم...عجول نباشم...ولی خودت واسه رفتن عجول بودی!
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 18:20 |
قضاوت
مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود. |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 10:47 |
بهار خاموش
بر ان فانوس که ش دستی نیفروخت بر ان دوکی که بر رف بی صدا ماند بر ان ایینه ی زنگار بسته بر ان گهواره که ش دستی نجنباند
بر ان حلقه که کس بر در نکوبید بر ان در که ش کسی نگشود دیگر بر ان پله که بر جا مانده خاموش کس اش ننهاده دیری پایی بر سرـ
بهار منتظر بی مصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذ شت به هر کویی صدایی کرد و استاد ولی نامد جواب از قریه نز دشت. نه دود از کومه یی برخاست در ده نه چوپانی به صحرا دم به نی داد نه گل رویید نه زنبور پر زد نه مرغ کدخدا برداشت فریاد.
به صد امید امد رفت نومید بهار اری بر او نگشود کس در. در این ویران به رویش کس نخندید کس اش تاجی ز گل ننهاد بر سر.
کسی از کومه سر بیرون نیاورد نه مرغ از لانه نه دود از اجاقی. هوا با ضربه های دف نجنبید گلی خود روی بر نامد ز باغی.
نه ادمها .نه گاو اهن. نه اسبان نه زن نه بچه... ده خاموش خاموش. نه کبک انجیر می خواند به دره نه بر پسته شکوفه میزند جوش.
به هیچ ارابه ایی اسبی نبستند سرود پتک اهنگر نیامد کسی خیشی نبرد از ده به مزرع سگ گله به عوعو درنیامد.
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال که پا بر جاده ی خلوت گذارد کسی پیدا نشد در مقدم سال که شادان یا غمین اهی بر ارد.
غروب روز اول لیک تنها در این خلوتگه غوکان مفلوک به یاد ان حکایتها کی رفته ست ز عمق برکه یه کم ناله زد غوک...
بهار امد نبود اما حیاتی در این ویرانسرای محنت اور بهار امد دریغ از نشاطی که شمع افروزد و بگشایدش در...! "استاد احمد شاملو" |+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 22:5 |
دلسرد
قصه ام ديگر زنگار گرفت: "سهراب سپهري" |+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:8 |
عشق یعنی این...!
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 16:20 |
زمان حضرت سليمان دو تا گنجشک يه گوشه اي نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت مي کرد. مي گفت تو محبوبه مني. تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فکر کردي من کم قدرت دارم تو اين عالم عيال؟ من اگه بخوام مي تونم با نوک منقارم تخت و تاج سليمان رو بردارم بندازم تو دريا. باد که مسخر سليمان بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بياريد پيش من. آوردند.سليمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بينم. گفت من چنين قدرتي ندارم. سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟ گفت خوب شوهر گاهي جلو همسرش کلاس مياد يه خالي اي مي بنده. عاشق که ملامت نميشه. من عاشقم. يه چي گفتم ولي يا نبي الله واقعا دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اينکه به تو اظهار محبت ميکنه چرا محلش نميدي؟ گفت يا نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشک ديگه رو. مگه تو يک دل چند تا محبت جا ميگيره؟ اين کلام در دل جناب سليمان چنان اثري گذاشت که تا چهل روز گريه مي کرد و فقط يک دعا مي کرد. مي گفت: الهي دل سليمان رو از محبت غير خودت خالي کن |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 16:9 |
ترانه...
رفیق من سنگ صبور غمهام
My only friend the "lover's dtone of patience"
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
Help me embrace my loneliness
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
No one sees my sea of angony nor
چه دنیای رو به زوالی دارم
How my world is crashing around me
مجنونم و دلزده از لیلی ها
Majnoun am I, bereft of all leilis
خیلی دلم شکسته از خیلی ها
Foced into suffering much from so many
نمونده از جوونیام نشونی
Yoyth is lost to this raging heart
پیر شدم پیر تو ای جوونی
Age falls on me in her destructive might
تنهای بی سنگ صبور
Lonely, with out the"lover's stone of patience"
خونه سرد و سوت و کور
Heartless home, cold and blessed by gloom
توی شبات ستاره نیست
No star rises to adorn my night
موندی و راه چاره نیست
No hope, no solution in sight
اگر چه هیچکس نیومد
No friendly face to greet me
سری به تنهاییت نزد
No gracious companion to fill my lonely doom
اما تو کوه درد باش
You be the rook of pain
طاقت بیارو مرد باش
Bear it and become a Man
محسن چاوشی |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:50 |
قا یق تنهایی
قايق تنهاييم را به درياي خروشان دلت انداختم |+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:23 |
شمع و پروانه...
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این عشق فقط سوختن اموخت شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي! |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:43 |
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خورد ميشه ميشکنه و آهسته مي ميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.یادمون باشه وقتی به یکی قول میدیم هرگز تنهاش نذاریم یادمون نره! یادمون باشه...اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دورشدن از ابرا چه حالی میشه .. اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتيها چه تنها ميشه ..اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه ..اگه مي دونستي که رفتنت چه آتیشي به جونم میکشه..اون وقت انقدر راحت تنهام نمیذاشتی!...اره نتونستم دوریتو تحمل کنم!اره واقعا دوستت دارم این که ناراحتی نداره!واسه تو خودمو شکستم اخه دوتا خط موازي هيچ وقت بهم نمي رسند مگر اينكه يكي از اونها براي رسيدن به ديگري، بشكنه !و باز چه راحت از کنارم میگذری!وقتی دلتنگت می شم هیچ راهی ندارم جز اشک ریختن اخه به دلتنگی اعتقاد نداری! همین گریه ها دلمو اروم می کنن وخداوند اشک را افرید تا سر.مین دل اتش نگیرد... |+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 20:19 |
من و تو ، درخت و بارون...
شعر زیبایی از استاد احمد شاملو : من بهارم تو زمین من زمین ام تو درخت من درختم تو بهار ناز انگشتای بارون تو باغ ام می کنه میون جنگلا تاقم میکنه تو بزرگی مث شب اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب خود مهتابی تو اصلا. خود مهتابی تو تازه وقتی بره مهتاب و هنوز شب تنها باید راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز مث شب گود و بزرگی مث شب تازه روزام که بیاد تو تمیزی مث شبنم مث صبح تو مث مخمل ابری مث بوی علفی مث اون ململ مه نازکی: اون ململ مه که رو عطر علفا مث بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات مث برفایی تو تازه ابم بشه برفا عریون بشه کوه مث اون قله ی مغرور بلندی که به ابرای سیاهی و به بادای بلندی میخندی... من بهارم تو زمین من زمین ام تو درخت من درختم تو بهار ناز انگشتای بارون تو باغ ام می کنه میون جنگلا تاقم میکنه |+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 23:13 |
نمی خواهم به کودکی باز گردم
ان روزها که نهایت دغدغه ام درست شمردن ده بیست سی چهل بود
و اوج غصه ام اشفته شدن موهای عروسکم بود هیچگاه تصویر چنین روزی در ایینه خیالم نمی گنجید هنگامی که انقدر بزرگ باشم که کوچکترین ترسم مرگ باشد و بتوانم برای یکی از همه دنیا و مردم دنیا تا ابد چشم بپوشم هنگامیکه تلاش کنم تا ستاره زندگیم را در اسمان پر ستاره بیابم و بتوانم برای رسیدن و بودن با او با تمام تاریکی ها و ابرهای سیاه فاصله بجنگم و بتوانم انقدر بخشنده باشم که دل و جانم را لبریز از اشتیاق در زیر پای او بریزم برای همین هرگز نمی خواهم به کودکی باز گردم !
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 22:29 |
مثل برگ پاییزی
خواب مانده ام مثل ساعت روی طاقچه
تنها مانده ام مثل شاخه های خشکیده باغچه یخ زده ام مثل شبنم روی برگها سکوت می کنم مثل تنهایی مرغ عشقها از یاد میروم مثل سالمندی فرسوده می سوزم نه مثل شمع مثل شومینه می گریم همچو باران پاییزی دوستم ندارند مثل جوجه اردک زشت دوستت دارم مثل عزیزترینم کسل کننده شدم مثل نصیحت های تکراری می پژمرم مثل ساقه ای که قلبش شکسته رد میشوی روی من مثل برگهای پاییزی صدای شکستنم میشنوی ولی بی تفاوت می گذری و انرا تقدیرمان میدانی! |+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 14:6 |
|
درباره وبلاگ
![]() روزگار غریبیست نازنین! به قول استاد شاملو"انکه دانست زبان بست وانکه می گفت ندانست..."من نیز هیچ ندانم اما انقدر می نویسم تا خاموش شدن.
به عقیده ماهی فاصله بین قطرات باران مرگبار است. توی غربت که باشی دلتنگی به توان فاصله ها ست! مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند هيچ وقت به خودت مغرور نشو ........ برگ ها هميشه وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن وقتي کسي به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جايي در بالاي دلش براي ديگران هست! دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوی... زندگي جاده اي است يك طرفه، كه آخرش نوشته: دور زدن ممنوع! آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره" ويكتور هوگو" آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند (( خصلت هرکس ایزد اوست )) "هراکلیت" عشق با هم زير باران خيس شدن نيست عشق آن است که يک نفر چتر شود و ديگري نفهمد که چرا خيس نشده است براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو) زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه .. واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....(آلبرت انیشتین) دنيا را در يك دانه شن ببين و بهشت را در شاخه گلي وحشي بي نهايت را در كف دستان خود نگه دار و ابديت را در لحظه اي... همين بس كه ديروز مثل اين روزها نبود پاييز تنها فصليه که از همون اولين روزش خودشو نشون مي ده! کاش همه انسانها مثل پاييز باشن تا از همون روز اول روي اصليشون رو نشون بدن انگلیسی ها میگن :هرگز وقتت رو با کسی که نمی خواد وقتشو با تو بگذرونه نگذرون هیچ چیز واقعا خراب نیست!!! حتی ساعتی كه از كار افتاده دو بار در روز زمان را درست نشان می دهد...! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پيوندها
nashenasnegar setarehjan pars lux با صداقت نجوا بارانی ترین لحظه ها حرف لحظه ها کوثر گنجینه موفقیت غزل سرا payambarane kaghazi طنزهای مطبوعاتی من !( maryam shokrani) saman software khozestan3 نرم افزار وبسایت و وبلاگ ترانه سرا سهراب سپهری (سهراب کجایی که آب را گل کرده اند؟) شعر ... دنیای سبز من ... eZrAiL من مرده ام داستانسرا(عمولي) اکسیر خبری-ورزشی(ghazi ( jam-e-jam سالهای بلند من بی تو شاعرانه ها)رضا بهشتی( کندووو... spite of my moments افق كور زیبای خفته رقص در رویا مادر فروغ بی پایان فکر های پراکنده ئه وین ۩۞۩ رابطه پنهان ۩۞۩ دست نوشته های یک انسان تنها ...::: قاصدک عشق :::... ۩۞۩ لینکهای خوشمزه ۩۞۩ ๑۩۞۩๑ سکوت شب ๑۩۞۩๑ شیطوووووووونک قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|