تبليغاتX
چرکنویس های تنهایی ام
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پنداشتن
        

دل من دير زماني است که مي پندارد:
دوستي نيز گلي است،
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظريفي دارد،
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را، دانسته بيازارد.
در زميني که ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن، هر رفتار
دانه هايي است که مي افشانيم
برگ و باري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدان گونه که بايست به بار آيد،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد،
آن چنان با تو درآميزد اين روح لطيف
که تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد، از همه چيزو همه کس.
زندگي، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت.
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد.
رنج مي بايد برد،
دوست مي بايد داشت.
با نگاهي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري، غمخواري
بسپاريم به آواز بلند:
شادي روي تو
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطرافشان
گلباران باد.

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 17:44 | 
نوروز در زمستان
                          

سالی

               نوروز

                       بی چلچله بی بنفشه می اید.

بی جنبش سرد برگ نارنج براب

بی چرخش مرغانه ی رنگین بر اینه

سالی

              نوروز

                        بی گندم سبز و سفره می اید

بی پیغام خموش ماهی از تنگ بلور

بی رقص عفیف شعله در مردنگی

سالی

          نوروز

                   همراه به درکوبی مردانی

سنگینی بار سالهاشان بر دوش:

تا لاله ی سوخته به یاد ارد باز

نام ممنوعش را

و تاقچه ی گناه

                     دیگر بار

با احساس کتاب های ممنوع

تقدیس شود

در معبر قتل عام

شمع های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه های بسته به ناگاه فراز خوهد شد.

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد.

ابان فراموشی به خنده باز خواهد شد.

و بهار

          در معبری از غریو

تا شهر خسته

             پیش باز خواهد شد.

سالی

           اری

بی گاهان

             نوروز

                    چنین اغاز خواهد شد....

"استاد احمد شاملو"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 9:12 | 
بهار نزدیکه...اما دلم هنوز خزونه و چشمام بارونی...تو غربت گرفتار...تو چهار دیواری محصور...و غریق یه زندگی پردرد...وتو منو از تنها سرپناه امیدهام,دلت بیرون کردی وازم خواستی صبور باشم...وقتی اومدی زیر بار غم خم بودم... روش اضاف کردی و ازم خواستی قویتر باشم ...دشمنام دلمو درد می اوردن صبور بودم اخه از اسمشون معلوم بود,دشمن بودن...اما تو که دوست بودی چرا؟ا  اونا دلمو درد اوردن اما تو شکوندیش.گفتی تجربه میشه...بهم گفتی صبور باشم...عجول نباشم...ولی خودت واسه رفتن عجول بودی! 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 18:20 | 
قضاوت

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.
بابا! يک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما. چه سوالي؟
بابا، شما براي هر ساعت کار، چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد:" اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي مي کني؟"
فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت کار، چقدر پول مي گيريد؟
 اگر بايد بداني خوب مي گويم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالي که سرش پايين بود، آه کشيد. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟"                                                                                                      مرد بيشتر عصباني شد و گفت:" اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال، فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فکر کن و ببين که چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز، سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه اي وقت ندارم."
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:" چطور به خودش اجازه مي دهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟" بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است. شايد واقعا چيزي بوده که او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستي پسرم؟
نه پدر، بيدارم.
فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا، اين 10 دلاري که خواسته بودي.
پسر کوچولو نشست، خنديد و فرياد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني شد و غرولند کنان گفت:" با اينکه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟"
پسر کوچولو پاسخ داد:" براي اينکه پولم کافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم......."

 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 10:47 | 
بهار خاموش

بر ان فانوس که ش دستی نیفروخت

بر ان دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر ان ایینه ی زنگار بسته

بر ان گهواره که ش دستی نجنباند

 

بر ان حلقه که کس بر در نکوبید

بر ان در که ش کسی نگشود دیگر

بر ان پله که بر جا مانده خاموش

کس اش ننهاده دیری پایی بر سرـ

 

بهار منتظر بی مصرف افتاد!

 

به هر بامی درنگی کرد و بگذ شت

به هر کویی صدایی کرد و استاد

ولی نامد جواب از قریه نز دشت.

نه دود از کومه یی برخاست در ده

نه چوپانی به صحرا دم به نی داد

نه گل رویید نه زنبور پر زد

نه مرغ کدخدا برداشت فریاد.

 

به صد امید امد رفت نومید

بهار اری بر او نگشود کس در.

در این ویران به رویش کس نخندید

کس اش تاجی ز گل ننهاد بر سر.

 

کسی از کومه سر بیرون نیاورد

نه مرغ از لانه نه دود از اجاقی.

هوا با ضربه های دف نجنبید

گلی خود روی بر نامد ز باغی.

 

نه ادمها .نه گاو اهن. نه اسبان

نه زن نه بچه... ده خاموش خاموش.

نه کبک انجیر می خواند به دره

نه بر پسته شکوفه میزند جوش.

 

به هیچ ارابه ایی اسبی نبستند

سرود پتک اهنگر نیامد

کسی خیشی نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو درنیامد.

 

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال

که پا بر جاده ی خلوت گذارد

کسی پیدا نشد در مقدم سال

که شادان یا غمین اهی بر ارد.

 

غروب روز اول لیک تنها

در این خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد ان حکایتها کی رفته ست

ز عمق برکه یه کم ناله زد غوک...

 

بهار امد نبود اما حیاتی

در این ویرانسرای محنت اور

بهار امد دریغ از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در...!

"استاد احمد شاملو"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 22:5 | 
دلسرد

قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.

"سهراب سپهري"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:8 | 
عشق یعنی این...!
                                                           

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند

این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

اگر سعی کنیم ...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 16:20 | 

زمان حضرت سليمان دو تا گنجشک يه گوشه اي نشسته بودند.

گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت مي کرد. مي گفت تو

محبوبه مني. تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم

محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فکر کردي من کم قدرت دارم تو اين

عالم عيال؟ من اگه بخوام مي تونم با نوک منقارم تخت و تاج

سليمان رو بردارم بندازم تو دريا. باد که مسخر سليمان

بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي کرد و

فرمود اون گنجشک ها رو بياريد پيش من. آوردند.سليمان به

گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بينم. گفت من چنين

قدرتي ندارم. سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟ گفت خوب

شوهر گاهي جلو همسرش کلاس مياد يه خالي اي مي بنده. عاشق

که ملامت نميشه. من عاشقم. يه چي گفتم ولي يا نبي الله واقعا

دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره. حضرت به گنجشک ماده

گفت اينکه به تو اظهار محبت ميکنه چرا محلش نميدي؟ گفت يا

نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشک ديگه

رو. مگه تو يک دل چند تا محبت جا ميگيره؟ اين کلام در دل

جناب سليمان چنان اثري گذاشت که تا چهل روز گريه مي کرد

و فقط يک دعا مي کرد. مي گفت:

الهي دل سليمان رو از محبت غير خودت خالي کن

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 16:9 | 
ترانه...

رفیق من سنگ صبور غمهام

My only friend the "lover's dtone of patience"

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

Help me embrace my loneliness

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم

No one sees my sea of angony nor

چه دنیای رو به زوالی دارم

How my world is crashing around me

مجنونم و دلزده از لیلی ها

Majnoun am I, bereft of all leilis

خیلی دلم شکسته از خیلی ها

Foced into suffering much from so many

نمونده از جوونیام نشونی

Yoyth is lost to this raging heart

پیر شدم پیر تو ای جوونی

Age falls on me in her destructive might

تنهای بی سنگ صبور

Lonely, with out the"lover's stone of patience"

خونه سرد و سوت و کور

Heartless home, cold and blessed  by gloom

توی شبات ستاره نیست

No star rises to adorn my night

موندی و راه چاره نیست

No hope,  no solution in sight

اگر چه هیچکس نیومد

No friendly face to greet me

سری به تنهاییت نزد

No gracious  companion to fill my lonely  doom

اما تو کوه درد باش

You be the rook of pain

طاقت بیارو مرد باش

Bear it and become a Man

                                       محسن چاوشی


|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:50 | 
قا یق تنهایی

قايق تنهاييم را به درياي خروشان دلت انداختم
كاغذي بود و سبك
واژگون شد ناگهان در آب رفت
قايق صداقتم از سنگ بود
غرق شد با من در اعماق دلت در خواب رفت.
اينك اما
قايقي ميسازم از جنس حباب
قايقم را ميفرستم روي آب
قايقم گرچه حبابي بيش نيست
آرزوهاي محالم را در آن بنهاده ام
فكر ويران كردنش در خواب كن
من تو را آري
به دست سرد غمها داده ام

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:23 | 
شمع و پروانه...
 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت 

                          بیچاره از این عشق فقط سوختن اموخت 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي!

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:43 | 

 يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خورد ميشه ميشکنه و آهسته مي ميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.یادمون باشه وقتی به یکی قول میدیم هرگز تنهاش نذاریم یادمون نره! یادمون  باشه...اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دورشدن از ابرا چه حالی میشه .. اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتيها چه تنها ميشه ..اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه ..اگه مي دونستي که رفتنت چه آتیشي به جونم میکشه..اون وقت انقدر راحت تنهام نمیذاشتی!...اره نتونستم دوریتو تحمل کنم!اره واقعا دوستت دارم این که ناراحتی نداره!واسه تو خودمو شکستم اخه دوتا خط موازي هيچ وقت بهم نمي رسند مگر اينكه يكي از اونها براي رسيدن به ديگري، بشكنه !و باز چه راحت از کنارم میگذری!وقتی دلتنگت می شم هیچ راهی ندارم جز اشک ریختن اخه به دلتنگی اعتقاد نداری! همین گریه ها دلمو اروم می کنن

                                                           وخداوند اشک را افرید تا سر.مین دل اتش نگیرد...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 20:19 | 
من و تو ، درخت و بارون...

شعر زیبایی از استاد احمد شاملو :

من بهارم تو  زمین

من زمین ام تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغ ام می کنه

میون جنگلا تاقم میکنه

تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

                                   تو بزرگی

                                                  مث شب

خود مهتابی تو اصلا. خود مهتابی تو

تازه وقتی بره مهتاب و

                                هنوز

 شب تنها

                   باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز

مث شب گود و بزرگی

                              مث شب

تازه روزام که بیاد

 تو تمیزی

                  مث شبنم

                                   مث صبح

تو مث مخمل ابری

                          مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی:

                                     اون ململ مه

که رو عطر علفا  مث بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

                            میون موندن و رفتن

                                                        میون مرگ و حیات

مث برفایی تو

تازه ابم بشه برفا عریون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بلندی میخندی...

من بهارم تو  زمین

من زمین ام تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغ ام می کنه

میون جنگلا تاقم میکنه

|+| نوشته شده توسط صدیقه در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 23:13 | 
نمی خواهم به کودکی باز گردم
                                                ان روزها که نهایت دغدغه ام درست شمردن ده بیست سی چهل بود

و اوج غصه ام اشفته شدن موهای عروسکم بود

هیچگاه تصویر چنین روزی در ایینه خیالم نمی گنجید

هنگامی که  انقدر بزرگ باشم که کوچکترین ترسم مرگ باشد

و بتوانم برای یکی از همه دنیا و مردم دنیا تا ابد چشم بپوشم

هنگامیکه تلاش کنم تا ستاره زندگیم را در اسمان پر ستاره بیابم

و بتوانم برای رسیدن و بودن با او با تمام تاریکی ها و ابرهای سیاه فاصله بجنگم

و بتوانم انقدر بخشنده باشم که دل و جانم را لبریز از اشتیاق در زیر پای او بریزم

 برای همین هرگز نمی خواهم به کودکی باز گردم !

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 22:29 | 
مثل برگ پاییزی
                                خواب مانده ام مثل ساعت روی طاقچه

تنها مانده ام مثل شاخه های خشکیده باغچه

یخ زده ام مثل شبنم روی برگها

 سکوت می کنم مثل تنهایی مرغ عشقها

از یاد میروم مثل سالمندی فرسوده

می سوزم نه مثل شمع مثل شومینه

می گریم همچو باران پاییزی

دوستم ندارند مثل جوجه اردک زشت

دوستت دارم مثل عزیزترینم

کسل کننده شدم مثل نصیحت های تکراری

می پژمرم مثل ساقه ای که قلبش شکسته

رد میشوی روی من مثل برگهای پاییزی

صدای شکستنم میشنوی ولی بی تفاوت می گذری

 و انرا تقدیرمان میدانی!

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 14:6 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com


قالب و كدهاي جاوا