چرکنویس لحظه ها...
خدایا تو جانشین همه نداشته هایم...
تصمیم گرفتم با چرکنویس لحظه ها و خاطراتش خداحافظی کنم.دیر یا زود باید باگذشته ها خداحافظی می کردم و حالا اون لحظه رسیده.باید از چشم اندازی دیگر به دنیا نگریست و دیری نخواهد گذشت که هر چشم انداز خاطره ای خواهد شد... خودم رو پنجاه پنجاه به دست روزگارنمی سپارم چرا که به قول استاد شاملو : "و تو بی احساس عمیق سرشکستگی،چگونه ازتقدیرسخن می گویی، که جز بهانه تسلیم بی همتان نیست." به خدا می سپارمتون... گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر طراز بی بقای خاک "استاد احمد شاملو" حرفهایی هست برای گفتن,که اگر گوشی نبود نمی گویم و حرفهایی هست برای نگفتن,حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی اورد.حرفهای شگفت, زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرف هاییست که برای نگفتن دارد.حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بیقرار اتش اند.و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.کلماتی که پاره های بودن ادمی ست. اینان همواره در جستجوی مخاطب خویش اند.اگر یافتند یافته می شوند و در صمیم وجود او ارام می گیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند, نیست.و اگر او را گم کردند, روح را از درون به اتش می کشند. هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.هر لحظه دردی سر بر می اورد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.اینها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازه است؟ پیش از ان که بیندیشی که چه بگویی بیندیش که چه می گویم. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرفها از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست.باید از انجا که نشسته ایم برخیزیم... قرار گاهمان را در جهان عوض کنیم. فهمیدن و نفهمیدن...هر چه می خواهی باش اما...ادم باش!چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن هاست که به این مردم, اسایش و خوشبختی بخشیده است!!! مگر نمی دانی بزرگترین دشمن ادمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی! امروز گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه انگیز تر است. برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن...! خداوند نعمت بزرگی که به ادم ها داده است اینست که از شنیدن سکوت عاجزند و از این روست که همه اسوده و خوش زندگی می کنند.... عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایش ها می گذرد و معشوق در انتهای سعودش در چشم عاشق سراپا غرق سرزنش می شود و این هنگامیست که دوست استحقاق بخشیده شدنش را در چشم دوست از دست می دهد. کسی که نمی خواهد بببیند پلک هایش را بی ثمر چرا بگشاید؟ انگاه که هیچ چیز در زندگی به دیدن نیارزد, انگاه که هیچ تماشایی نیست, دریغ است که نگاهی را که جز برای دیدارهای پرشکوه و ارزشمند ساخته اند بیهوده به هدر داد. زندگی خوردن و خوابیدن نیست. انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست زندگی چون گل سرخی ست پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطرو برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار هم اند "دکتر علی شریعتی" خیلی عکس با نمکیه...اینطور نیست؟ خدایا چقدر بچه ها شیرینن.پاکن...چه ساده و بی پیرایه جا پای بزرگتراشون می ذارن...وقتی بچه بودم دنیا یه جور دیگه بود...زندگی تو اشک و لبخند و عروسک و پیدا کردن قورباغه...کنار زدن سنگ ها و دیدن جونورای جور واجوری که زیرشون پیدا می شدن و یه دل الکی خوش خلاصه می شد!یه عالمه دوست داشتم,عروسک هایی که شنونده های خوبی بودن واسه واژه های تنهایی! کوچیک بودم با ارزوهای بزرگ...اینکه یه شکلات داشته باشم که هیچوقت تموم نشه!بزرگ شدم یا جراح قلب بشم یا پلیس!...فکر می کردم ایران پایتخت شیرازه! دلم می خواد برگردم به اون دلخوشی ها...اما کفش های برگشت کوچیک شدن و پل برگشت هم دیگه کشش وزن من رو نداره... می خواستم شادمانتان کنم! در تمام عکسهای یادگاری لبخند زدم! اما چه کنم که شعر، حقیقت تلخی بود! حقیقت تلخ تزلزل بغض و تحمل حزن! نه جایی برای ته مانده تبسم های من داشت، نه مجالی برای رویش شادی! من می دانستم که فریاد را نمی شود زمزمه کرد! حالا سرم را بالا می گیرم و کنار سایه ام می گذرم! حالا در همین اتاق در بسته، بر صندلی کوچکم می ایستم و رو به دیوارها فریاد می زنم: « من شاعرم!» (و این دروغ دلنشینی ست! که به قدر ارزنی هم شاعر نبوده ام هرگز!) حالا به هر عابری که در خیابان از کنارم گذشت کتابی می دهم! می دانم که دیوانه ام میخوانند! می دانم که به خطوط درهم خواب هایم می خندند! " یغما گلرویی" تقدیم به همه دوستان خوبم : حسرت نبرم به خواب ان مرداب کارام درون دشت خفته است دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش اشفته است "شفیعی کدکنی" در یک موزه معروف که با سنگهای مرمر کف پوش شده بود,مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک برای بازدید به انجا می رفتند.کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند. شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد: "این منصفانه نیست,چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست, ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟من خیلی شاکی ام!" مجسمه لبخند زد و ارام گفت: " یادت هست روزی که مجسمه ساز می خواست رویت کار کند,چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟" سنگ پاسخ داد: "اره,اخر ابزارش به من اسیب می رساند,گمان کردم می خواهد ازارم دهد,من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم." و مجسمه با همان ارامش و لبخند ملیح ادامه داد: "ولی من فکر کردم که بطور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازد, قطعا قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم.به طور یقین در پی این رنج گنجی نهفته است.پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن,بتراش و صیقل بده!" لذا درد کار هایش و لطمه هایی که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هر چه بیشتر می شدن, بیشتر تاب می اوردم تا زیباتر شوم. "امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند" نکته: "برای رویارویی با موانع دو راه داریم: مانع دیدن انها و تسلیم شدن,یا استفاده از انها.کسی می تواند بر مشکلات غلبه کند که انها را به نفع خود تغییر دهد.کوهنورد صخره ای را در پیش رو می بیند,از صخره بالا می رود و صخره تبدیل به استراحتگاه می شود.اگر به مانع مانند چیزی که باید بر ان غلبه کنید بنگرید,مانع خواهد ماند.اگر به مانع,مانند چیزی که به ان نیاز دارید نگاه کنید انگاه به استقبال ان می روید." "وی جی اسواران" تن به محنت ده اگر خواهی بگردی سر بلند گر نیفتادی به اتش اوج نگرفتی سپند "واعظ قزوینی" برگرفته از کتاب "مشکلات را شکلات کنید" نوشته مسعود لعلی کاج های زیادی بلند زاغ های زیادی سیاه آسمان به اندازه آبی سنگچین ها تماشا تجرد کوچه باغ فرارفته تا هیچ ناودان مزین به گنجشک آفتاب صریح خاک خشنود چشم تا کار می کرد هوش پاییز بود ای عجیب قشنگ با نگاهی پر از لفظ مرطوب مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ چشم هایی شبیه حیای مشباک پلک های مردد مثل انگشت های پریشان خواب مسافر زیر بیداری بیدهای لب رود انس مثل یک مشت خاکستر محرمانه روی گرمای ادراک پاشیده فکر آهسته بود آرزو دور بود مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد یک دهان مشجر از سفرهای خوب حرف خواهد زد ؟ "سهراب سپهری" تا دیروز تا قبل از اینکه هواپیما ساعت یک باند فرودگاه رو بدرود کنه شیراز بودم!مثل همیشه فکرم جا موند!یادم رفت با خودم بیارمش!نمی دونم کجا شاید خونه جا مونده شایدم وقتی داشتم قدم می زدم توی اون عصرای پاییزی از جیبم افتاده جایی,زیر بارون,زیر برگای زرد پاییزی,روی اسفالت کج و معوج خیابونا!نمی دونم!شیراز مثل همیشه نبود! شایدم من مثل همیشه نبودم!تنها طلوع و غروب خورشید مثل همیشه ها بود! دل تنگم... ای چشمه این جا درنگ مکن! می پوسی, مرداب می شوی, می الایی! جاری شو!دشت های هموار را طی کن! دره ها را سرازیر شو! سر خود را به سنگها بزن, بشکن, مایست, پیش برو, شلاق بخور, هوا بخور! رودی شو! تو را اینجا نگه نمی دارم. تشنگی سال هایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم. از تو نمی اشامم تا کم نشوی, ضعیف نشوی. حوضچه ای, مردابی, اب راکدی نگردی. سر به این صحرا بگذار! از خلوت این دشت مهراس! ابادی ها و روییدن ها در انتظار توست. ومن همچنان تشنه اینجا می مانم. "دکتر علی شریعتی" چه بارانی ست در بیرون این اتاق! باران؟؟؟؟ ابرهای همه غم های تاریخ, یک باره بر سرم باریدن گرفته اند. کسی نمی داند که در چه دردی و تبی می سوزم و می نویسم! از انسان ها غمی به دل نگیر ; زیرا خود نیز غمگین اند ; با ان که تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و عشق خود و به حقیقت خود شک دارند ; پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! "دکتر علی شریعتی"








| Design By : Night Skin |

