تبليغاتX
چرکنویس لحظه ها...


چرکنویس لحظه ها...

خدایا تو جانشین همه نداشته هایم...

 

الماس حاصل فشار بیش از حد است.

فشار کمتر بلور و کمتر از ان زغال سنگ را پدید می اورد.

اگر باز هم فشار کم شود,حاصل, چیزی جز سنگواره نخواهد بود.

فشار می تواند شما را به موجودی ارزشمند بدل کند.

موجودی شگفت انگیز,کاملا زیبا و محکم.

"مایا انجلو"

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:36 توسط صدیقه| |

استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از اب به دست گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:

"به نظر شما وزن این لیوان چقدر است"

شاگردان جواب دادند:"۵۰گرم" "۱۰۰گرم" "۱۵۰گرم"

استاد گفت:"من هم بدون وزن کردن, نمیدانم دقیقا وزنش چقدر است.اما سئوال من اینست:"اگر من این لیوان اب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟"

شاگردان گفتند:"هیچ اتفاقی نمی افتد."

استاد گفت:"خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم,چه اتفاقی می افتد؟"

یکی از شاگردان گفت:"دستتان کم کم درد می گیرد"

"حق با توست.حالا اگر یک روز تمام انرا نگه دارم چه؟"

شاگرد دیگری گفت:"دستتان بی حس می شود,عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید."

و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت:"خیلی خوب است.ولی ایا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟"

شاگردان جواب دادند:"نه"

"پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟در عوض من چه باید بکنم؟"

شاگردان گیج شدند یکی از انان گفت:"لیوان را زمین بگذارید"

استاد گفت دقیقا مشکلات زندگی هم همینطور هستند.اگر انها را چند دقیقه در ذهن نگه دارید,اشکالی ندارد.اگر مدت طولانی تری به انها فکر کنید,به درد خواهند امد.اگر بیشتر از ان نگه شان دارید,فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است.ولی مهم تر انست که در پایان هر روز و پیش از خواب انها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید,هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مساله و چالشی که برایتان پیش امده بر ایید!"  

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:28 توسط صدیقه| |

داستان زیر را جووان.سی.جونز در کتاب نشانه ها اورده است.

در سال دوم پرستاری مشغول تحصیل بودم,روزی استادم بدون اطلاع قبلی از ما امتحان گرفت.من به سرعت باد همه را جواب دادم تا اینکه به سئوال اخر رسیدم:"نام کوچک خانمی که دانشکده را تمیز می کند چیست؟"

این سئوال بیشتر شبیه شوخی و جوک بود.من چند بار ان زن را دیده بودم ولی چه می دانستم اسمش چیست.به همین دلیل بدون اینکه سئوال اخر را پاسخ دهم ورقه ام را به استاد برگرداندم.

پس از پایان کلاس,یکی از بچه ها از استاد پرسید که ایا سئوال اخر هم نمره دارد؟ استاد در جواب گفت:"قطعا شما در حرفه خود با افراد مختلفی روبرو می شوید.همه انها در حد خود مهم هستند.همه انها از شما انتظار توجه و لطف دارند, حتی در حد یک لبخند یا گفتن سلام."

من هیچ وقت درسی را که انروز اموختم فراموش نمی کنم.در ضمن نام ان زن را هم یاد گرفتم اسمش دوروتی بود.

عشق به یک فرش بنشاند گدا و شاه را

سیل یکسان می کند پست و بلند راه را

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:24 توسط صدیقه| |

روزی پسرکی در خیابان سکه ۱ سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن سکه ای ان هم بدون زحمت خیلی خوشحال شد.این تجربه باعث شد او بقیه روزهای عمرش را هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد.

او در زندگی اش ۲۹۶ سکه ۱ سنتی,۴۸ سکه ۵ سنتی,۱۹ سکه ۱۰ سنتی,۱۶ سکه ۲۵ سنتی,۲ نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد یعنی جمعا ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

اما در برابر بدست اوردن این ثروت او زیبایی دل انگیز ۳۹۳۹۶طلوع خورشید,۱۵۷ درخشش رنگین کمان و منظره درختان افرا را از دست داد.او هیچ گاه ابرهای سفیدی را که بر فراز اسمان ها در حرکت بودند ندید, پرواز پرندگان,درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر, هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

زمان با ارزش ترین سکه زندگی شماست و شما و تنها شما تصمیم خواهید گرفت که چگونه از ان استفاده کنید.

"جان دریدن"

جهان پر سماع است و مستی و شور

و لیکن چه بیند در ایینه کور

"سعدی"

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:9 توسط صدیقه| |

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
 
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
 
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
 
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .
 
فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .
 
در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
 
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "
 
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .
 
چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
 
يك لبخند زندگي مرا نجات داد!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:18 توسط صدیقه| |

 

     

english-english:

I pray you'll be our eyes, and watch us where we go.
And help us to be wise in times when we do not know
Let this be our prayer, when we lose our way
Lead us to the place, guide us with your grace
To a place where we'll be safe

The light that you have
I pray we'll find your light
heart will remain
and hold it in our hearts.
to remind us that
When stars go out each night, 
 you are Eternal star 

The light you have
I pray we'll find your light
will be in the heart
and hold it in our hearts.
us to remember that
When stars go out each night,
You are eternal star
My prayers
Let this be our prayer
much faith there
When shadows fill our day

How much faith there's
Let this be our prayer
in my prayer
When shadows fill our day
Lead us to a place, guide us with your grace
Give us faith so we'll be safe

We dream a world without violence
a world of justice and hope
Everyone give a hand to his neighbor
Symbol of peace, brotherhood

We dream a world without violence
a world of justice and faith.
Everyone gives the hand to his neighbors
Symbol of peace, of fraternity
The force that gives us
We ask that life be kind
and the desire
And watch us from above
everyone finds love
We hope each soul will find
around and inside if
Another soul to love

The force his gives us
We ask that life be kind
wish is that
And watch us from above
Everyone finds love
We hope each soul will find
around and inside
Another soul to love
Let this be our prayer
Let this be our prayer, just like every child

Need to find a place, guide us with your grace
Give us faith so we'll be safe
Need to find a place, guide us with your grace
Give us faith so we'll be safe

And the faith
you lit in us,
I feel that will save us

It's the faith
you light in us
I feel it will save us
 
 "celin dion & andrea bucelli " 
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:29 توسط صدیقه| |

یغما گلرویی, شاعری که در وصف اشعارش تنها می توان گفت:انچه از دل بر اید بر دل نشیند.اشعاری که سادگی شان به زیبایی در پیچ و تاب زندگی گره خورده, با تجربه هایی ملموس...

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،

که گمان کردم سر به سر  این دل ِساده می گذاری!

به خودم گفتم

این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!

ولی آغاز  آواز  بغض گرفته ی من،

در کوچه های بی دارو درخت  خاطره بود!

هاشور  اشک بر نقاشی چهره ام

و عذاب  شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!

دیروز از پی  گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!

از پی تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!

باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!

شاید قتل  مورچه هایی که در خیابان

به کف  کفش  من می چسبیدند،

این تبعید ناتمام را معنا کند!

یا شیشه ای که با توپ  سه رنگ  من،

در بعدازظهر تابستان  هشت سالگی شکست!

یا سنگی که با دست  من

کلاغ  حیاط  خانه ی مادربزرگ را فراری داد!

یا نفرین ناگفته ی گدایی، که من

با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم!

وگرنه من که به هلال ابروی تو،

در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!

امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،

ده حبه قند در مسیر  مورچه های حیاطمان گذاشتم!

برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!

یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ

و یک اسکناس  سبز به گدای در به در  خیابان دادم!

پس تو را به جان جریمه ی این همه ترانه،

دیگر نگو بر نمی گردی!

"یغما گلرویی" 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:6 توسط صدیقه| |

 این داستان شرح بسیار زیبا و اموزنده ای هستش نوشته "دکتر عصمت کوشکی", خوندنش رو به همه دوستان توصیه میکنم:-) : 

یک روز تعطیل بود که فلورا دوست دیانا به پانسیون ما امد.او دختری متفاوت بود و همین تفاوت باعث می شد برای ما جذاب به نظر برسد.رفتار خاص و مودبانه و از همه مهمتر صمیمانه فلورا باعث شد که در عرض چند ساعت به یکی از دوستان صمیمی ما تبدیل شود.فلورا بی پیرایه و صاف و یکدست با انسان های اطراف خود برخورد می کرد.و این صراحت و بی پیرایگی انقدر زیاد بود که بعضی مواقع به خودم می گفتم:"ایا فلورا بر این باور است که هیچ انسان زیرک و فریب کاری در عالم وجود ندارد؟!" سرانجام طاقت نیاوردم و این سئوال را از دیانا پرسیدم. دیانا پاسخی عجیب داد! او گفت که اتفاقا انسا ن های فریب کار وقتی به فلورا می رسند درمانده می شوند و نمی دانند چه کنند! رفتار های صریح و روشن و شفاف فلورا باعث می شود که انها گمان کنند او از روی زیرکی و هوش فوق العاده این شیوه را در پیش گرفته و لذا از او حذر می کنند و یا لااقل در مقابل او کمتر دست به فریب و نیرنگ می زنند! ظاهرا خود دیانا هم از این توضیح خودش قانع نشده بود چون بلافاصله اخر جمله اش سئوالی از من پرسید و گفت: "یعنی احتمال اینکه فلورا در دام نیرنگبازان و حیله گران بیفتد وجود ندارد؟ او فوق العاده ساده است و این سادگی ممکن است به زندگی او اسیب جدی بزند؟!"

نمی دانستم چه جوابی بدهم.نیم نگاهی به چمدان حاوی کارت های جادویی پدر*انداختم و از دیانا پرسیدم:"نظرت چیست اگر از کارت های جادویی توضیح بخواهیم؟!" دیانا بلافاصله به خنده افتاد و گفت:"انگاری تو هم باورت شده که این کارت ها جادویی هستند!" و سپس صدایش را پایین اورد و ادامه داد:"هر چند من هم بر این باورم!" هم زمان به سوی چمدان دویدیم و بسته کارت ها را برداشتیم و یک کارت را به طور تصادفی از داخل ان بیرون کشیدیم. پشت کارت تصویر یک اینه قرار داشت مقابل اینه یک تابلو نقاشی شده بود که عین تصاویر تابلو در اینه معکوس شده بود.اما نکته اینجا بود که پشت تابلو یک سیب زیبا قرار داشت که چون تابلو مزاحم انعکاس تصویر ان در اینه بود در اینه دیده نمی شد. قاب تابلو و قاب اینه هر دو مثل هم بودند و حضور سیب پشت تابلو مشخص می کرد که اینه قاب دیگر است. من و دیانا مات و مبهوت به عکس خیره شده بودیم و هیچ نمی گفتیم.نفسی عمیق کشیدیم و نوشته کارت را با دقت خواندیم.نوشته این بود:

"همه خصوصیات در همه هست. همه اهنگ ها را همه انسان ها یک بار شنیده اند.همه رنگها را همه یک بار دیده اند.مهم این است که هنگام برخورد با انسان های اطراف کدام خصوصیت را از عمق وجود فرد به سطح ظاهرش بکشا نیم و کدام اهنگرا در صدای او فعال سازیم. مهم این نیست که در وجود انسان های خوب بدی را کشف کنیم و یا در کنه وجود انسان های بد به جستجوی خوبی برخیزیم.بلکه مهم این است که بی اعتنا به همه خصوصیات ناپسندیده از فرد مقابل خود بخواهیم فقط بخش های خوب وجود خود را بر ما ظاهر سازد.و این یک هنر بزرگ است که فقط انسان های فوق هوشمند از پس ان بر می ایند."

متن کارت همین بود! روی زمین نشستیم و چند دقیقه ای را در سکوت گذراندیم.دیانا با صدایی که تقریبا می لرزید گفت :"این یعنی اینکه من و تو اینه یکدیگر هستیم و هرچه تو در من می بینی چیزی است که قبلا در وجود خودت بوده است.به بیان دیگر ما ادم ها هنگام تماشای دیگران در واقع در حال دیدن خودمان هستیم؟!"

سری تکان دادم و گفتم:"شاید به همین خاطر است که وقتی عصباتی هستیم انسان های عصبانی مقابل ما ظاهر می شوند و وقتی شاد و سرخوش هستیم شادی ها در اطراف ما رخ می نمایند؟! فلورا به دلیلی درک کرده است که سادگی و صراحت و بی پیرایگی بخشی از وجود همه انسان هاست و او با نواختن عمدی اهنگ سادگی عین همین اهنگ را در وجود دیگران فعال می سازد و نتیجه کار همین است که می بینیم.یعنی انسان ها بطور ساده و روشن با او برخورد می کنند و از همنشینی و سادگی و صراحت او لذت می برند و احساس راحتی می کنند."

دیانا لختی سکوت کرد و انگاه انگار نکته ای کشف کرده باشد با زیرکی گفت:"و چقدر ساده لوح اند انسان های فریب کار و اب زیر کاه که گمان می کنند نسبت به اطرافیان خود چیزی اضافی دارند.در حالیکه خودشان با رفتارشان همین خصوصیات را در اطرافیان خود تحریک می کنند و بعد از گذشت مدت زمانی خاص همه در برخورد با او شبیه خودش عمل می کنند! به راستی چه محیط زندگی دهشت باری این ادم ها برای خود ایجاد می کنند!"

زیر لب زمزمه کردم:"مهم این نیست که پشت تابلو سیب است یا سنگ مهم این است که اینه فقط تابلو را منعکس می کند و هیچ کس نمی داند پشت تصویر قاب در اینه چه چیزی پنهان شده است."

دیانا سری تکان داد و گفت:"خوب معلوم است سیب!اما ایا اهمیتی دارد؟!"

دیگر در این مورد صحبتی نکردیم.با فلورا صمیمی شدیم مانند یک دوست.با او درد دل می کردیم مانند یک خواهر و با او از زندگی و زیبایی هایش می گفتیم مانند یک همراه.بودن با فلورا برای ما نعمتی بزرگ محسوب می شد.او نه در شعار و روی کاغذ بلکه در عمل یک شیوه موثر و زیبای زندگی را به ما اموزش می داد.وقتی وارد محفل دیگر دوستان می شدیم طبیعتا با انسان های مختلفی روبرو می شدیم.بعضی مغرور بودند و خودشان را می گرفتند و بعضی غمگین بودند.و در جستجوی کسی برای درد دل بودند. من و دیانا طبق عادت فقط با کسانی گرم می گرفتیم که با نگاهی باز و چهر ه ای گشاده مقابل ما ظاهر می شدند.اما فلورا هنرمندانه مانند جنگجو به سراغ کسانی می رفت که کمتر اجتماعی بودند و انزوا را بیشتر ترجیح می دادند.جالب این بود که فرد مغرور جمع در عرض چند دقیقه چنان با فلورا صمیمی می شد که مانند یک کودک با صدای بلند می خندید و نگاه متعجب همه را به سوی خود می کشانید.انجا بود که فهمیدم فلورا یک موجود فوق هوشمند است.هیچ کس از دوستی او در امان نبود و جالب این بود که اخر مجلس همه از ما می خواستند(البته بیشتر از فلورا) که باز هم به دیدارشان برویم.

روزی وقتی مشغول نوشیدن چای عصر بودیم از فلورا پرسیدم:"تو از ساده بودن لذت می بری! این طور نیست؟!" فلورا نگاه نافذ و شفافش را روی صورتم پاشید و گفت:"سادگی تنها شیوه ای است که جواب می دهد! هیچ گلی را روی زمین ندیدم که برای زیبا شدن به خود پیرایه ببندد ."

دیانا بلافاصله میان صحبت ما پرید و گفت:"تو عمدا با سلاح سادگی و صمیمیت و شفافیت به سراغ انسان های غیر عادی می روی و با ان ها صمیمی می شوی! درست است؟! "

فلورا تبسمی کرد و گفت:"مرا خیلی مرموز تصور نکنید.تمام کودکان عالم و تمام انسان های عارف هم همینطوری عمل می کنند.سادگی بخشی از شخصیت انهاست و به همین خاطر هم انسان از در کنار انها بودن احساس ارامش می کند! خالق کاینات همه عالم را در عین سادگی و صراحت افرید. ما ادم ها بودیم که انرا پیچیده و سخت و در هم شده دیدیم.من فقط این جور دیدن را قبول ندارم و به رسم ایام کودکی همان ساده دیدن دنیا را برگزیده ام.البته ساده لوحی با ساده نگری فرق می کند.من با وجودی که ان شیوه زندگی را بلدم اما این یکی را انتخاب می کنم و بر طبق این شیوه عمل می کنم"

کم کم داشتم سیب وجود فلورا را در ورای قاب ظاهری وجودش می دیدم. او با رفتار ساده و بی شیله پیله اش همه انسان های پیچیده و سیاست پیشه مقابلش را خلع سلاح می کرد و این صمیمیت چیزی بود که انسان های اطراف ما بیشتر از سیاست و حیله به ان نیاز داشتند.

من و دیانا فلورا را پسندیدیم و از او خواستیم تا به عنوان یک همراه با ما هم اتاق شود. از ان روز به بعد اتاق ما بوی سیب می داد.

*پدر ماریا به او مجموعه ای از کارت ها را هدیه داده بود.او اجازه داشت فقط در مواقعی که جواب معمایی را نمی دانست از این کارت ها استمداد بگیرد.این کارت ها جادویی بودند و دقایقی پس از خوانده شدن نوشته های انها ناپدید می شد.

مهم این است که بی اعتنا به همه خصوصیات نا پسندیده از فرد مقابل خود بخواهیم فقط بخش های خوب وجود خود را بر ما ظاهر سازد. و این یک هنر بزرگ است که فقط انسان های فوق هوشمند از پس ان بر می ایند

 نوشته "عصمت کوشکی"

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:54 توسط صدیقه| |

 

 یتیمی با ناامیدی از خردمندی پرسید: زندگی کودکانی مثل من که هیچ کسی به آن اهمیت نمی دهد،چه ارزشی دارد؟ مرد خردمند لبخندی زد و یک یشم معمولی به پسر داد و گفت: فردا صبح تو این یشم را در بازار بفروش، اما اگر دیگران چند یوان به تو دادند، قبول نکن. روز بعد، پسر در گوشه بازار یشم را به فورش گذارد و بر خلاف توقع وی بسیاری از مردم می خواستند آن را بخرند. شب هنگام ، پسر با خوشحالی تجربه غیر عادی خود را به خردمند گفت. خردمند لبخندی زد و از وی خواست روز بعد نیز یشم سبز را در بازار طلا بفروشد. در بازار طلا، نیز مردی می خواست با قیمتی بالاتر از روز گذشته یشم سبز را از پسر بخرد.سپس خردمند از پسر خواست: یشم سبز را در بازار سنگهای قیمتی نشان بدهد. در نتیجه، قیمت این یشم سبز 10 برابر روز گذشته شد و به تدریج این یشم سبز به دلیل آنکه پسر نمی خواست آن را در هر شرایطی بفروشد به عنوان سنگ کمیاب جهان نام گرفت. پسر با خوشحالی با یشم سبز نزد مرد دانا رفت و تجربه خود را به وی گفت. وی به پسر نگاهی کرد و گفت: ارزش حیات انسان مانند این یشم معمولی است. به سبب تلاش و اهمیت گذاری تو، پرارزش تر می شود. درصورتی که تو خود را گرامی بداری، حیات تو نیز اهمیت می یابد و پرارزش تر می شود.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:6 توسط صدیقه| |

یک تکه یخ را تا ۵۰ درجه سانتیگراد زیر صفر سرد شده بردارید و به ان گرما بدهید, ابتدا هیچ اتفاقی رخ نمی دهد.این همه انرزی گرمایی صرف می شود ولی هیچ نتیجه قابل رویتی مشاهده نمی شود و ناگهان در دمای صفر درجه یخ ذوب می شود.باز هم انرژی فراوانی مصرف می شود, بدون انکه تغییری مشاهده گردد.تا اینکه به حدود صد درجه سانتیگراد می رسیم: اب می جوشد و حباب و بخار تولید می کند.

این احتمال وجود دارد که انرژی زیادی را صرف کاری کنیم, مثلا صرف یک پروژه, یک شغل و با این وجود به نظرمان می رسد که هیچ نتیجه ای نگرفته ایم.اما در حقیقت انرژی ما, دور از چشمان ما در حال ایجاد دگرگونی بوده است.کار خود را ادامه بدهید و مطمئن باشید که دگرگونی از راه خواهد رسید.

 این اصل را همیشه به خاطرداشته باشید و بی جهت یاس را به خود راه ندهید.شک همیشه و همه جا مقدمه شکست است, باور ندارید قلمی بردارید و بنویسید شکست.حتی برای نوشتن کلمه شکست هم باید با شک اغاز کنیم.

"مسعود لعلی "

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:26 توسط صدیقه| |


Design By : Night Skin