تبليغاتX
چرکنویس های تنهایی ام
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بیکرانه

 در انتهای هر سفر

 در آیینه

 دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

 پاپوش پای خسته ام

  این سقف کوتاه آسمان

  سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

 در آخرین سفر

 در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

 چیزی نمانده است

 گم گشته ام ‚ کجا

ندیده ای مرا ؟

"حسین پناهی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 21:54 | 
شام اخر

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند, تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم
همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام
کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند, دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش
تمام شد گدا, که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود, چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید, و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!

|+| نوشته شده توسط صدیقه در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 16:27 | 
|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 1:0 | 
حجم سبز

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

 در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا درخواهم داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

 خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

 زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم

رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

  هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند

 ابر را پاره خواهم کرد

 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد

 و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

  گلدان ها آب خواهم داد

 خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

 خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

 هر کلاغی را کاجی خواهم داد

  مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

 آشتی خواهم داد

  آشنا خواهم کرد

 راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 0:58 | 
شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید

داشتم خبر ها رو مرور می کردم که به یک داستان فوق العاده جالب برخوردم.

توصیه می کنم حتما بخونیدش...

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: نگاهي به وبلاگ‌ها

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود، درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ‌١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود، دعوت مى‌کنيم.»

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نويسنده وبلاگ"مديريت تحول" به نشاني http://jalilkhani.blogfa.com آورده است: در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند، امّا پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت‌١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد، هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند، ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رييستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

انتهاي پيام

|+| نوشته شده توسط صدیقه در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 22:13 | 

دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد!

نمی دانم چرا

وقتی به تو فکر می کنم و اولین قولت

(که حالا به قول خودت منقضی ست)  

پرده ی لرزانی از باران و نمک

یاد تو را هاشور می زند!

 حالا از خودت می پرسم!

ایا به یادت مانده آنچه خاک پشت پای تو را

در درگاه بازنگشتن گل کرد،

آب سرد کاسه ی سفال بود،

یا اشوبه ی گرم نگاهی نگران؟

پاسخ این سؤال ساده،

بعد از عبور این همه حادثه در یادت مانده ست... 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 1:42 | 
پاییز سبز

زمین فصاحت برگ چنار را 

 به باد خسته ی پاییز می سپرد

هوا ترنم سودایی شکفتن را

ز نبض بی تپش خاک می گرفت

غروب حرف خودش را

به گوش جنگل خاموش گفته بود

و شیروانی لال

  میان دوده ی افشان شب شبح می شد

 میان درهم هذیان من دو شعله ی سبز

نشست

  به روی شیشه ی تار

  ملال پرده شکست

  و از حقیقت اشیا بوی شک برخاست

 و با حقیقت اشیا بوی او پیوست

 تمام پنجره ی من

  خیال او شده بود

تمام پوستم از عطر آشتی بیمار

 تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار

 من از رطوبت سبز نگاه او دیدم

 که در نهایت چشمش کبوتر دل من

 قلمرویی ز برهنه ترین هواها داشت

 و اشتیاق تب آلود بامهای بلند

در آفتاب ز پرواز دور او می سوخت

 ز روی پنجره ی من

 خیال او پر زد

 و شب ادامه گرفت

 و من ادامه گرفتم...

"ید اله رویایی"

|+| نوشته شده توسط صدیقه در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 2:36 | 

|+| نوشته شده توسط صدیقه در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 13:58 | 
زیبا نوشته ها
هر وقت تو زندگيت به يه در بزرگ كه يه قفل بزرگ روش بود رسيدي نترس و نا اميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن!!!!

زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد... آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذرد...

روي هر پله اي که باشي خدا يک پله از تو بالا تر است نه به خاطر اين که خداست به خاطر اين که دستت را بگيرد!!!

کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد، برای ماندگاری در ذهن ها  باید حرفی برای گفتن داشت...

در مهيب ترين طوفان هاي زندگي با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است

یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک عشق...

برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند (دکتر علی شریعتی)

 غربت را نبايد در شهری غريب يا در گم شدن لحظه آشنا جستجو کرد. هرگاه عزيزت نگاهش را به ديگری تعارف کرد،آنگاه تو غريبی

و اخرین جمله زیبا اینکه:

داشتم توی یک جاده می رفتم که چشمم خورد به یه تابلو که روش نوشته بود: دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل...

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 21:16 | 
گریه های گم شده صدایم کردند

خسته ام!

          حتما تا به حال

هزار مرتبه این کلمه را

از دیگر ان شنیده ای!

          من از آنها خسته ترم!

           باورکن!

           پرده تمام پنجره ها را کشیده ام!

         می خواهم بنشینم و یک دل سیر، گریه کنم!

         این هم از فواید مخصوص زندگی من است،

          که دلم

  تنها با گوارش گریه سیر می شود!

ار گریه های بی گناه به این طرف،

تا دمی دیدگانم به سمت و سوی دریا رفت

صدایی از حوالی پلک هایم گفت:

"حالا می دانم که هیچ غمی غم آخر نخواهد بود!"

هوس کرده ام که این دل بی درمان را،

به دریای گریه بزنم!

هوس کرده ام دیده ام را،

به دیدار دریا ببرم!

باید حساب تمام بغض های فروخورده را روشن کنم!

حساب گریه های گم شده را...

خیالم راحت است!

خانه ما پر از دلایل دلتنگی ست!

در چهارچوب همین اینه ترک دار،

یک آسمان ابری پنهان است!

یا چشمهای منتظر ماردم،

که صدای زنگ مرا،

در میان هزار زنگ بی زمان می شناسد!

یا خستگی خواهرم...

البته جای تو هم، 

 در درگاه تمام گریه ها محفوظ است!

اخر قصه من و تو را دستهای عجول خودت نوشت!

هیچکس نمی توانست راه خیال تو را،

در عبور از خاطر من سد کند!

هیچکس نمی توانست راه زمزمه تو را،

در عبور از زبان من سد کند!

هیچکس نمی توانست...

( حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی ان استان بوسد که جان در استین دارد)

|+| نوشته شده توسط صدیقه در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 16:12 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com


قالب و كدهاي جاوا